کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
من، دریا، مهتاب و پنجرهء کبود

آسمان پنجره ام را چه کبود
از من گرفته اند
حضور همیشه آبی دریا با تمام ذهن باز
به چشمانم هجوم آورده است
تاریکی دیگر نیست
به نماز برخاسته ام

تنهایی شهر کهنی است از دیر باز سنگ شده
با آب و خاک و درخت و برگ
تنهاستم
دریا میگفت:
ـ شور جاوید سپید من از تنهاییست ساحل
ساحل خاک شده
نگاه ابدیت به آسمان داشت به مهتاب
و مهتاب از تنهایی میمرد
تا باز تنها
تولد شود.

صداقت تنهایی
میان حرف نازک دو ثانیه هم
آیینه است
و من در بیکرانی چشمان تنهایی
گم شدم.

و برگی از یک قصه

برگها زیر گامهای ما صدا میکردند

خودشان را بودند برگها

به گاهی مرگ هم

نه چون من نه چون تو

که صدا در طلوع

نگاه در غروب

×××

برگهای پاییز

چه با صداقت مردند

نه چو من نه چو…

دریای یک خاطره

برگی قصه ایست فقط

از آن افسانه های دور

آهی است لبخندی است نگاهی است در بیکران

شاید حرفی است از بیکران

در زنجیر رها

چشمانم را باور فریفته است

×××

برگها زیر گامهای ما تا کدامین میعاد؟

از یکرنگی شفاف برگ

روحم میلرزد

سبز،زرد خشکیده ، پاییزی

برگ برگ

چه بزرگ صادقی تو

برگ!

از سبزیهایش تا نهایت زردی

قصه ای یک زندگی

یک درد

یک یاد

یک لبخند

قطره های سرشک.

تا سوختن

برگ اند

برگها

نه چون من نه چون تو

صدا در غروب نگاه درطلوع

چشمانم را نگاه فریفته است.

×××

من پایان هرچه درد را

آهم

من میدانم با تمام رویای یک برگ

که صدای طلوع

سبز است

که مژه های یک نگاه

به آغوش کدامین خاک

بهم میریزد.

بگذار تا با آتش درد، برگ را شعله شوم

تا فراسوی حیرت دشت

با ماه

ناله ای شهاب نور را

دریا شوم

عاصی لحظه شوم

که مگر دریا را شکستی است

و صدا را

گوشهایم را صدا فریفته است:

صدای ریختن و شکستن برگ

صدای خزان

صدای بال شکسته ای مرغ

صدای لمحه لمحه

ریختن ماه

×××

برگها زیر گامهای ما

قصه ای خلوص خویش فریاد می کنند

همان اند که در روح

همان اند که در جسم.

لحطه ای سرد غم

با تمامی انفجار شهامت

آسمانرا بیگانه است

سرشت یک سرنوشت- پیغام ستاره شب

بر رگه های هر برگ ریشه است

تا ریختن معاد

سرشت سرد غم

در تلاقی امواج اشک

خش خش صفای برگهاست

با برگها همدمم به هر آتشخانه یی

باورت گر نیست

نامم به هر آتشخانه ببر

آتش میگیرد.

×××

من فصل برگرا از یاد میدانم

گرچه دیریست

پنجره به بهار نداشته ام

دوست حزین من – پاییز

در تنهایی من تنهاست

آنک انگشت به شیشه میزند

دریچه ای من یک شور تنهاست

شعر ناسروده دل لاله ای صحراست

تک درخت پر ریشه ای جنگل نارسیده پاست

غوغای ناجویی در سکوت

دردی هزار سخن هزار دفتر

مثل یک نگاه

هم است ، نیست

قصه ای افسردن برگی از مرغزاران ناکجاهاست

که از کجاست که با ماست

برگهای آهی درد غریب درخت خلقتست

خوشا به موجی که خطوطش نخوانده است

که گرش همچو درخت دریغم دیده بود

به تبر هنگام زخم

سلام میداد.

×××

من فصل برگرا میدانم

که خدا میداند

قلب من برگ برگ است

(بگذار خاکستر شعله ای برگها

قلبی همچو خودش را

بر مزار هزاران آه بپاشد

من میدانم که خاکستر شدن همت میخواهد)

همت خاک شدن در صداقت یگانه

نه چون…

آه

مردم!

×××

رو به پاییز کن

مرا بنگر که چگونه ریز میشوم

( در ریز کردن باری

روزگار بعد من

دست آشکار یافته است)

ببین که روح سرکش

چه غمگینانه سرود عصیان میخواند

ببین غرور پاک بیباک

چگونه ناپاک میشود

در چنگ هوس سرخ – خون مینوشد

قران میخواند.

×××

رو به پاییز کن

زمزمه ای بسمل هر برگ

نور دیدگان منست چکیده

بر خاک سیاه

این راز گر زدرخت پاییزی بپرسی

یکسره بی برگ میشود.

جنگل با تمامی ابهت سبز

در خیال آبی من  پاییز است

دشت در گستره ای علف –

شبی است به دست داس

و دریا سرشار روان

با فریاد سپیدش با همه تنهایی

به سوی عظمت سکوت میرود

ـ رو به پاییز گر کردی

فریاد سکوت میشنوی -.

پاییز چشمان منست

در نگاهی

گاهی وداع

پاییز لبان منست

وقتی کلمات با ستاره ها پیوند می یابند

کلمه دگر نیست

رو به پاییز کن

خود اشک خداست.

×××

برگها زیر گامهای ما صدا میکرد

خودشان را بودند برگها

به گاهی مرک هم

رو به پاییز کن

بنگر که نوای خسته ای گامها   (ی من)

اندر باغ خزانی

در کدامین میعاد

با برگهای خشک

می خشکد.

One Response to “من، دریا، مهتاب و پنجرهء کبود”

  1. Jimmys گفت:

    Good job making it apaper easy.

پیکرهء نظر ها با کابلستان

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان