کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
ماریکا و بانشی

ماریکا همسایه ای ما بود. پشتِ درختانِ کاج، که حویلی را دیوار کرده بود صدایش را میشنیدم که پشکش را ناز میداد. هردم که خانه میبود ؛ پشک، بغلش را پر میکرد و ماریکا زیر درختانِ کاج، بلند بلند قصه میکرد. بار اول که او را با پشکش دیده بودم تعجب کرده بودم – تسمه یی نازکی در گردنِ پشک انداخته بود و با رشمهء نازکی، تسمه را با دستانش ارتباط داده بود. رشمه را دورِ انگشتانش میپیچاند و مسیرِ حرکتِ پشک را کنترول میکرد. نگاه های متعجبم را با لبخندی تحویل گرفته بود. من نه اولین و نه آخرین کس بودم با آن نگاه های متعجب.

چند سحرگاهی او‌ را میدیدم با رشمه یی به‌‌ دور انگشتان، که ملایم و صبور مسیر حرکت پشکش را کنترول میکند. اما مدتی بعد از سحر خیزی دست کشید. پشکش را ناوقتر بیرون میبرد. شاید سحر ها،  نگاه ها و حرفهای صاحبانِ سگها او را ازین کار باز داشته بود. هر سپیده دم مردمانی قلاده بدست، سگهایشان را به گردش صبحانه مهمان میکردند. ومن شنیده بودم که ماریکا را کنایه میزدند:

– از پشکش سگ درست کرده !

– حیوان آزار !

او اما حیوان آزار نبود.

چندی بعد با او هم صحبت شدم. زنی مهربان و با حوصله یی بود. همان موقع دریافتم که تسمه بستن به گردنِ پشکش دلیلی باید داشته باشد. از پشکش تعریف کردم سری به علامت رضایت جنباند و با لبخندی امتنان آمیزی برخواست و رفت. لحظاتی بعد صدایش را شنیدم از عقب کاجها، پشکش را ناز میداد.

دیگر عادت کرده بودم که هر دمِ غروب، زنیرا ببینم که رشمه بدست، پشکش را سوی چمنزار میبرد. تصویری نا متجانس با پردهء نقاشی شده ی عرف معمول و با ابهامی در پهنا. ماریکا میرفت کنارِ جویبار با پشکش در بغل. آب را پاش میداد و در گوشِ پشکش قصه میکرد. تسمه بر گردنِ پشک و رشمه دورِ انگشتانِ ماریکا.

هر گاهی که به درختِ کاج مینگریستم؛ میدانستم که آنطرفش ماریکا نشسته با پشکی در بغل و انگشتانی که رشمهء ظریفی بدورشان پیچیده شده در نازکای نوازش پهلو و گردنِ پشک.  زیرِکاج و کنارِ دریا شده بود صحبتگاهء ماریکا با پشکش، پشکی که رشمه بر گردن روی دستانِ ماریکا میخفت.

*

نمایشگاهء نقاشی “شمال” پر بود از تابلو های رنگین، بهر سبکی و از هر دستی. از کنارِ یک تابلو گذشته بودم که ایستادم. آن تابلوی قبلی را گویا نادیده گذشته بودم. برگشتم و دوباره نگاهش کردم. آیا ندیده بودمش؟ آن پشک با چه حزنِ درد انگیز نقاشی شده بود. پشک افتاده بود روی سرک با لکه یی سرخرنگ کنار سرش. این تصویر چیزی داشت که مرا بخودش میکشید. پایین پای پشک نوشته شده بود:

بانشی خفته

بانشی نامِ پشک ماریکا بود.

*

ماریکا گفته بود:

– نامش بانشی است…از یک قصهء انگلیسی گرفته شده. بانشی گویا روحِ سرگردان و پرغمی است که خود خون میگرید واما به هیچکس آزاری نمیرساند.

– چرا این نام حزین را روی پشکت گذاشته ای؟

پرسیده بودمش و او در حالیکه رشته های گردنِ مانشی را نوازش میکرد، شانه هایش را بالا انداخته بود:

– دلم خواست…ازین نام خوشم آمده بود.

بانشی خرخری کرد گویا ازین نام راضی بود. و آندو رفته بودند زیرِ کاج.

*

یکروز تازه خانه برگشته بودم که زنگ در بصدا آمد. ماریکا بود، هراسان و لرزان. میپرسید:

– بنشی نیست…ندیدیش؟

در صدایش چه لرزشی بود.

بانشی.؟ ندیده بودمش و اینرا به او گفتم و اضافه کردم:

– حویلی را میبینم…

برامدم و شنیدم که میگفت:

– یادم رفته بود که دریچهء کوچکِ در را ببندم …بنشی بیرون شده و رفته.

رفتیم حویلی، بانشی آنجا نبود و زیرِ کاج خالی بود. اشک حلقهء چشمانِ ماریکا شده بود و چشمانش تصویرِ گمشدهء بانشی را طرح میزد. نشست زیرِ کاج:

– کجاست، بنشی من کجاست؟

گفتم:

– مضطرب نشو برمیگردد، هرجا باشد برمیگردد..و به سلامت بر خواهد گشت…

میلرزید و میگریست، گفته بود:

– این رفتن و برگشتن برای او امن نیست

تعجب کرده بودم:

– یعنی چه که امن نیست؟

کنار کاج نشسته بود باارتعاشی در صدا:

– او کر است…بنشی من کر است. او صدای موتر ها را نخواهد شنید…

کنارش نشستم زیرِ کاج. آنسوی کاج هم خالی بود و ماریکا بانشی را ناز نمیداد. آن رشمهء نازک از دور انگشتانش رها شده بود. بانشی را میدیدم که هیچ چیزی را نمیشنود و روی جاده میدود. و این موتر ها هم که چه سرعتی دارند.  روی دستانِ ماریکا خالی بود.

ازحویلی که میبرامدم، گفتم:

– من بیرون را میبینم…سرکها را…

ماریکا در سرکی سوی جویبار، میدوید.

دستِ خالی برگشته بودم.کاج را میپاییدم که شیون برکِ موتر برخواست و صدای چیغی دردناک. چیغِ گریه آلود ماریکا بود و کاج زیر سیلی باد خم شده بود.

*

نمایشگاهء نقاشی “شمال” پر بود از تابلو های رنگین، بهر سبکی و از هر دستی. از کنارِ یک تابلو گذشته بودم که ایستادم. برگشتم. زیرِ تابلو نوشته شده بود:

بانشی خفته

بانشی روی سرک افتاده بود با لکهء سرخرنگ کنار سرش. چشمانِ نیمه بازش کسی را صدا میزدند پیش از آنکه بخواب روند. روی قابِِ تابلوی نقاشی شده، کاغذی چسیانیده شده بود: فروخته شده!

چه کسی آنرا خریده بود؟ به چوکی مقابلِ تابلو نشستم و کاج پیشِ چشمانم جان گرفت. ماریکا و بانشی درآنسوی کاج بودند و بانشی قصه های ماریکا را از روی حرکاتِ انگشتانش احساس میکرد- از روی حرکتِ انگشتانی که رشمهء نازکی دور آنها پیچانیده شده بود.

دو نفر به سوی تابلوی نقاشی شده میآمدند. مردی با سری سفید و زنی که خانهء چشمانش را “بانشی خفته” پر کرده بود. او را شناختم. درین چند سالی که او را ندیده بودم چه قدر  تغییر کرده بود. ماریکا پیر و شکسته بنظر میآمد و وقتی تسلای دستانش را روی بانشی خفته کشید، رشمه ای نازکِ آویزان از انگشتانش، سایهء دستانش را پی گرفت. وقتی ایستادم، بانشی روی دستانِ ماریکا خفته بود.

One Response to “ماریکا و بانشی”

  1. Eldora گفت:

    Now I feel sitpud. That’s cleared it up for me

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان