کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
زیرِ باران ،تا سلامِ موج

بسرش زده بود که برویم و فریادِ موج را در غلیان طوفان نگاه کنیم. هوا سخت طوفانی و  بارانی بود. مثل اینکه بحر خشمش را روی شهر خالی میکرد. گفتمش:

– فکر کردم که میدانی که خودکشی گناه است

گفت:

– من سیلی موج را که روی سنگ و گونه ام دیدم، گفتم: اینهایی که خودشان را میکشند؛ بازی موج وکف فریادش را ندیده اند…دلم برایشان سوخته، میخواهی باور کن میخواهی نکن.

گفتم:

– باور میکنم

دستم را کشید:

– برویم به جشنِ فریاد – لب بحر…نمیخواهم دلم برای تو بسوزد!

گفتم:

– بی غصه، من خودم را نخواهم کشت..

– برویم پشیمان نخواهی شد

غرشی در بیرون و شرشرِ باران روی سقف.

– برویم!

باورش کرده بودم، رفتیم.

*

از آن روز سالها گذشت. او در شهر نیست، درین کشور نیست؛ رفته جایی دیگر. رقصِ موج و فریادِ آب، دلش را اسیر بودن نکردند.

و امروز باران است. باد و طوفان است و خشمِ بحر روی سینه شهر سایه کرده است. بسرم زده که بروم فریادِِ موج را در غلیانِ طوفان نگاه کنم. میروی؟ پشیمان نخواهی بود، میخواهی باور کن ، میخواهی نکن.

 دلم برای خودم که مانده ام میسوزد.

Comments are closed.

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان