کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
در گذری از افق

درد سالارانی که زهر زندگانی
نوش کرده بودند
” ما را دگر کسی بخاطر نمیآورد”
گفتند، شنیدیم.

 
و گمگشتگانی چنین
درد بیکسی را
ره به جاویدانگی میزنند.

*
آنچه درد ما را بیاد میاندازد
نه آن چنارِ تبر خوردهء باغ دورِ غمکدهء ماست؛
که دریغِ بیدریغِ
شکستنِ قامتِ غرورِ معصومی است
که چون مرا بر نطع بافگندند
سینه بر ساطور
سپر کرد آنگاه
– آوخ، من رنگینِ خونِ همویم
آوخ! –
پس من زخویش رفته در غریو
پیکرِ عزیزِ بسملش
بر دوش بر کشیدم
– پاد زهرش در جامی آنسوی ستیغِ “قاف”
هزار در هزار فرسنگ
زیرِ سینهء اژدهای هفت سر، با هفتاد من آتش در دهان…
گفته بودند، شنیدیم.

– نستوهی باید- درد بر قلب، فریاد بر گلو!
گفتند مردمان، شنیدیم

چشمانِ غرور اما
روشن بود
ومن با او در روشن فریادِ آبی
به جنگِ هفتاد من آتشِ “قاف” میرفتیم.
*
دودکده یی بی دامنی
جبینی که خاک میبوسید
سوختنِ هزار برگ در صداقتِ سجده
و خونین دستی که بسوی آسمان دراز شده بود
بگاهیکه آسمان در آتش فریاد
میسوخت
و شهیدانی که زهرِ زندگانی نوش کرده بودند
و من چشمانِ بارانی لبخند را دیدیم
که چه داغ میگریست
هم بدانگاه بود که ما با صبرِ بزرگ
از هفت کلهء اژدها برگذشتیم.
*
در افقِ همسان
همدیگر را نمی شناختیم
و نه همدیگر را
بخاطر میآوردیم
و هیچ کس نبود که ما را بخاطر آورد
و غرور، جامِ پادزهر بر کف
به سوی ما میآمد.
*
“آتش خورده اند، دیوانه شده اند
یکی بیدست، یکی بی پا
آواره و بیخانه شده اند
انگشت، انگشت درد را بوسیده
حیرت زمانه شده اند
کو جگری که بر قبرستان
طرح باغ زند
این مردمان همه آتش خورده اند ،
دیوانه شده اند”
 
میگفتند آدمیان، شنیدم
آدمیان گفتند،
شنیدم
 

و پاد زهر در دستان کی بود؟

5 Responses to “در گذری از افق”

  1. Sequoia گفت:

    To think, I was confused a mniute ago.

  2. ابراهیم گفت:

    سایه ات گر قدمـــــی بـــــر لب دریـــا زده بود

    موج دریـــــا به تماشـــــای تو در جا زده بود

    صبحدم صیـــــت تو پیچید به صحرا چو نسیم

    عطر گیســـــوی تــــو بر دامن صحرا زده بود

    می چمیــــدی به چمــــن مست چو آهوی خُتَن

    ماتـــــش آئینــــه ی دل محـــو تماشا زده بود

    نور در نور شــــد از بارقـــه ات دشت و دمن

    اهـــــرمـــــن زانـــو مگر پیـش اهورا زده بود

    سیـــــب آسیــــب نـزد بـــــر یم حیثیّت خـویش

    تاج گـــــل بـــــر شـــــرف آدم و حـوّا زده بود

    حاصلی جزعـرق از شرم مگر داشـت به روی

    هر کسـی طعـــــنه به ســـودای زلیخا زده بود

    کاش بودی که ببیـنی که چــه خون شد دل من

    غم علَـــــم بر دل مـــــن در شــب یلدا زده بود

    با تـــــو می شد سپـری گر شب من تا به سحر

    جِقـّــــــه ام بیـــــرق خـــود را به ثریّا زده بود

    عقـــــل در کلّـــــه ی خــود داشت اگر مفتی ما

    آستیـــــن را بـــه تـــــولای تـــــو بالا زده بود

  3. Thulani گفت:

    If you wrote an airctle about life we’d all reach enlightenment.

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان