کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
زمزمه ها

۱
رو در رو با آیینه میایستم
و تنهایی تمام قد
خودش را معنا میکند
****
۲
خوشی هایم را
زیرِ پایت فرش کردم
گریستی،
برهنه پا.
چقدر کم بودند!
****
۳
عشق و شب وشعر
همه نقطه ها را
به سرم کوبیدند
و من اما
هنوز درد بودم..
****
۴
ازینهمه پوچی دلم گرفت
ثانیه ها را باید از نو بشمارم

» بدون دیدگاه
در خطِ گذر

خطِ سریع لحظه ها
تنهایم گذاشت
در ایستگاهی که شگوفهء قدمهای دوست
روی راه مانده بود
و بوسهء انگشت، روی شاخه ؛
او رفته بود و من
ثانیه ها را پرخاش میکردم.

اینجا آفتاب
همه روزه جایش را به شب میدهد…

» دیدگاه ۱
منزل

در کهکشانی خانه دارم
که همسایه ام را تا منزلِ بوسه
صد سالِ نوری فاصله است.

ومن اما
در فاصلهء
ریختن یک گیلاس چای
شهید میشوم.

» بدون دیدگاه
زمزمه

۱
گفته بودند مرا
زندگی فاصلهء دو مژگان است
ندیدم
رسم شب اینست
تهی از فاصله
***
۲
هزار بهار در یخنِ تو
ومن اما
از فرطِ بی بهاری
یخن پاره میکنم!
***
۳
میگویی
سرکش مباش، گنه مکن
شدنیست آیا؟
از ریشهء آدمم من!

» بدون دیدگاه
دستِ شب

پیراهن را نادوخته به تن کردیم
کوچه های امستردام
بوی برگ زیر پا شده را
تا آنسوی اتاقک های سرخ میبرد
روسپی ها پر درامد از پس کلکینچه های قرمزی
پنج انگشت آیرو می طلبیدند
و پایهء برقِ لب سرک، سیاهی را
با طمانینه بخورد دستان نئون میداد.
عشق از روی دراز چوکیها برخاسته بود،
آورگانِ نفرت
چشمان غضب را
زیر سرشان گذاشته بودند…
خون لطمه شدهء گلهای فان خوخ
روی جاده میریخت
(بیشتر…)

» دیدگاه ۱
مافیای زور و سلاح

با وجودِ کمکهای خارجی جهت آموزش و تمرینِ عملی، پولیس در کندوز نتوانسته که در تقابل با گروپ های مسلح جایگاهء بایسته پیدا کند. به گذارشِ از یک منبع خبری هالندی، پلیس در حل مسایل امنیتی عاجز مانده است در حالیکه گروه های مسلح نفوذ بیشتر یافته و از نگاهء کمی گسترشِ زیاد تری یافته اند. این مسئله سبب گردیده که دامنهء فساد، پول ستانی جبری، زور گویی و عملکردِ غیرقانونی وسعت یابد. قوماندانان مسلح، برای فردای پس از برامدنِ نیرو های خارجی سرمایه گذاری و زمینه سازی برای احرازِ قدرت دارند..گوشه های ازین دو نماد:



» دیدگاه ۱
آتش

ساندر اندام چاقش را بالا کشید. نفس نفس میزد. زینه ها را پیمود، دم گرفت و بطرف ریس شرکت پیش رفت:
ـ دیشب ، نیمهء شب خانه ای خواهرم را آتش زده اند…
ریس شرکت متعجب او را نگریست:
ـ یعنی چه آتش زده اند؟
ساندر دستش را به لبهء میز گرفت، میز صدا کرد. ساندر گفت:
ـ میگن دیشب ساعت ۱۲ نیمه شب کسی از سوراخ پست ، چیزی، آتشی درون خانه انداخته. خانه سوخته و خواهرم…
ساندر میلرزید. بیتابی یک درد پر تب، اندام بزرگش را پیچانده بود و هجوم یک گریهء تلخ چشمانش را بهم میفشرد.

(بیشتر…)

» دیدگاه ۴
لشکرِ نور

شبِ موهایت پس کشید و سایه رفت روز شد
آفتابِ رویت برامد نورِ سیه سوز شد
لبِ بام برآمدن حاجت کجا بماند
ستارهء چشمت بیامد آسمان فروز شد
گفته بودم در بند نیافتم آزاد بزیم
لشکرِ عشقت آمد و بر تاخت و بهروز شد
چو سر کویت پاسبانی بس ز حد گذشت
هم سنگ و دیوار کوچه ات کینه توز شد
دیروزم تو بودی و امروزم تو در وجود روح
نامت وردِ زبان فردایم مجابِ دیروز شد

» دیدگاه ۱
شهر و آسمان

ابر ها پایین آمده بودند
سرک پر از آهی تو بود.
همسایه چایش را نوشیده بود
و ما مرگ را از چشمانِ کودکان
جارو میکردیم.

کسی رفته بود آسمان را
از خواب بیدار کند.
در شهر کس، کسی را نمیدید
ابر ها پایین آمده بودند.

» دیدگاه ۱
عشق و فلاخن

ما را از کوچهء رسوایی گذر داده بودند

آنگاهیکه هیاهوی مردانِ مغاک نشین

آتشفشانِ سرخِ تباهی اخلاص را

                                    رقم میزد

عربده کشان، مردانِ مستِ مغاک

ما را سنگ زنان سوا کردند

لاجرم شهر با دیوار های از دو گانگی

                                      جدا گشت

هو شیارنما ها بیکطرف

با تیر های در کمان و سنگهای در فلاخن

ما اما – دیوانه سار –

با کله و دهان پر خون

با نامِ عشق در زبان

طردِ باغستان را میگریستیم

گفته بودند:

” هوشیاران

بدین پندار، مغز و زبان آلوده نسازند”

رسوا شده بودیم

با خون مزهء عشق در دهان….

» دیدگاه ۲
بی باوری و شب

لبانِ شب

تنِ دریا را
بوسه میداد

و آسمان

        ستاره را ؛

در شبی که محضرِ شگوفه

                       زمزمه ای برگ را

                                         تلاوتِ عشق بود

و فریادِ ناخواسته ای موج

سنگِ درد را – اذانِ بی مهلت.

دریا میرفت

و چشمانِ ستاره بهم میآمد

بوسه روی هوا مانده بود،

تو رفته بودی

و هنگامهء شب را

کس باور نداشت.

» بدون دیدگاه
حجمِ آرزو

مرا از تو گریزی نیست
– بسته با صفایی
که شاخه به درخت-
ای اخلاصِ حال و همیش
در آبی ترینِ لحظهء یافتن
مهمانم شو
نگاهت که چشمانم را
به سفر خواست
حجمِ بهشت دگر
تنگی میکند
با آرزوهای که
با خود خواهم برد!

» دیدگاه ۲
باران

از سرزمینِ خدا
اشک های دردِ به آسمان رفته را
به ارمغان میآورد
باران….
بیادِ خود میافتم
در روشن ترین روزِ آفتابی
که دستانِ نور
مژهء تاریکی را شسته بود
و صدای تو
جابلقا را در مینوشت
و خاکِ خشک داغ
قطره، قطره
شوری چشمانم را
فرو میبرد.
باران
دریای پاشیدهء ابر کبود
مژهء گلها را
میشوید
حبابی روی سرک میترکد
کسی از کوچه آه میکشد
سرم میانِ شانه هایم
فرو میرود
و گریهء همه عالم
روی چشمانم وا میشود
و من
تو را
صدا میزنم!

باران،
قصهء دریا را
مکرر میکند.

کی گفت
که دریا
دلتنگ نمیشود؟

» بدون دیدگاه
طلوعی برای غروب

احزابِ راست بنیادگرا چه جهشِ صعودی درین کرهء خاکی دارند. اعضای آنها بصورت حیرت انگیزی کرسی های پارلمان را میقاپند. بزرگترین عامل موفقیتِ آنها ستیزه جویی با پناهندگان و شعارِ های فریبندهء ضد مهاجران است که صندوقهای رای دهی را به نفع آنها پر میسازند. یونان که خود تا خرخره زیر قرض و منتِ اتحادیهء اروپا غرق است، با تمامِ صرفه جویی های پیشنهادی و تدارکات اقتصادی نتوانسته خودش را ازمنجلاب فرو رفتن نجات دهد. گروهء افراطی و راستگرای ضد پناهندگانِ “طلوع طلایی” ازین آشفته بازار سود میبرد. با نمایشهای مسخره و پروگرامِ های سطحی، جاده های یونان را زیرِ تایرِ موترسایکلها میکوبد، شعار ضدِ مهاجرانه سر میدهد و با کنشهای طفلانه بار تمام بدبختی هایشانرا روی گردن پناهنده ها میگذارد. کشوریکه مهد تفکر و تمدن بود، بیگانه از تفکر و تعمق، ساده لوحانه بر پای راستگرا ها کرنش میکند و قاتلان و عربده کشان جاده ها را بر مسند پارلمان بر میکشد. کسی برای این انگاشتِ ساده لوحانهء آنها باید قربانی دهد – و این افغان است که بازهم قربانی میشود، دور ار دیار در گوشه های دور افتاده و جنگلهای بی آب. در گریز از طلوعی که برای غروب برخواسته است…

» بدون دیدگاه
نجابت در برهوت

ای نجابتِ شریف

دنیای ما، دنیای بی رنگی است، عزیز

با نغمه هایش زرد

و شباهنگی که از منقارِ جغد برمیخیزد

ترا میانِ برگها دگر جایی نیست

و برگرا میانِ درخت

که درخت خود دیریست

بدامِ تبر افتیده است
(بیشتر…)

» دیدگاه ۱

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان