کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز

خط و خبر

دیدگاه‌ها برای خط و خبر بسته هستند

سخن – شمارهء ویژه تاریخی

مجله دیجیتالی سخن : افغانستان در پسکوچه های تاریخ
مارشال و تاریخ نگار بریتانیایی در باب حقایق تاریخی مینویسد.
شما درین مجله هم چنان خواهید خواند:
جنگ میوند و جنگ کندهار،
نامه عبدالرحمن خان به وزارت خارجه هند بریتانیایی،
ایوب خان و جنگ کندهار،
امارت امیر عبدالرحمان خان و شکست انگلیس در میوند،
مناسبات روسیه و سفر امیر به راولپندی…

برای دریافت شمارهء تازهء مجله دیجیتالی “سخن” اینجا کلیک کنید!

» بدون دیدگاه

سخن / شماره دوم

شماره دوم سخن به نوشته های داکتر اسدالله حبیب اختصاص یافته است و با یادداشتهای پیرامون زبان:

– از گفتار تا نوشتار
– واژه های طرد شده از زبان نوشتاری
– ماجرای “همزه” در زبان و:

* مذکر و مونث در زبان دری فارسی
* قاعده های دستوری و املایی عربی درزبان دری

برای مطالعه بیشتر اینجا کلیک فرمایید: مجله دیجیتالی “سخن”

» بدون دیدگاه

مجله دیجیتالی “سخن”

در مجله دیجیتالی “سخن” میخوانید:

۱- جایگاه شاهنامه در افغانستان
۲- “ایران” فردوسی
۳- پیوند و گسست ایران و افغانستان در روایت‌های تاریخی
۴- شهر های شاهنامه در نقشه امروز جهان

برای دریافت مجله به فورمت پی.دی.اف. اینجا کلیک کنید.

» بدون دیدگاه

یلدا نامه

این مجلهء دیجیتالی  حاوی نوشته ها و شعر هایست که در شب یلدا به میزبانی “انشا” – انجمن نویسندگان و شاعران افغانستان در غربت به خوانش گرفته شده بود.

مجلهء دیجیتالی “یلدانامه” به فورمت پی.دی.اف

 

» بدون دیدگاه

گذری بر رمانِ “بازگشتِ هابیل”

گزارش ویدیویی از همایش «کتاب» ۳۱ اکتوبر ۲۰۱۵، هالند.
معرفی رمانِ ب”ازگشت هابیل” نوشتهٔ سیامک هروی با نقدی از موسی فرکیش:

 

» بدون دیدگاه

برگشتِ هابیل

نگاهء گذرا بر رمان سیامک هروی

“برگشتِ هابیل”، برگشتِ رویای است که آمده تا خطِ گذشته را در بسترِ خوشِ عشق و هم فهمی بکشاند. چون درک نمیشود، در مقابل رسم و توهم خرافه به ستیزِ دگرگونه میپردازذ، آنچنانکه برگشت را ناکامیی بیش نمیپندارد. این برگشت شاید نوعی سورریالیسمی است در بستر همبودی با حقیقتِ بیرون- قصهء یک روح جان یافته (هابیل)، روح شنونده (انور) و توهمات “آسیاب” در جدلِ اندیشمند در بابِ عشقِ هاجر و هابیل با ملا سرور. این برگشت، پرکشش و پرماجراست و میرود تا قصهء عشق تلخ و ظلم و تجاوز در قریه را فاش گوید.

“برگشتِ هابیل” از جان گرفتنِ روح هابیل شکل میگیرد. با انکه داستان از آسیاب و از رستم آغاز یافته است، اما این هابیل است که زنجیر پر صدای حادثه را در دست دارد. هابیل از باران و تگرگ بدر میشود، گویی او نمادِ فریاد از جبر خرافه است. هابیل از دشتِ سبز و باران رو به خانه میکند و ماجرا رنگ دیگر میگیرد. او را جن میپندارند و به کشتن و آتش زدنش کمر میبندند. ملا سرور و طالبانش آنسوی دشتِ باران و عشق اند- دکانداران دغا و ریا. باور را بر چرخشِ مراد و هوس میچرخانند و جماعت را بند در زنجیر ترس و وعده، به عقب میکشند. روح (هابیل) برگشته است تا داستان شیرین یک عشق را تکرار کند، که نمیشود. پس “هابیل” میخواهد نشان بدهد که رو کردن به عشق در سرزمینِ کبودِ باورِ سنگ شده و بیخبر، حرام است. مکافات دیوانه شدن و مردن دارد. عشق درین “برگشت”، تصویر هایی زیبا و دلنشینی هم دارد که بنابر درک نادرست و سوءاستفاده جویهای افرادِ آنسوس خطِ باران – ملا سرور و طالبانش- به فاجعه و درد و مرگ میانجامد.
آشنایی و عاشق شدنِ هابیل-هاجر، دویدنها و غلطیدنهای زیر درخت زرشک و روی سبزه، با تمام عینی بودنش در جهانِ دغا و ظلم و تجاوز به رویایی دست نیافتنیی میماند:
هوای خنکی است و آب با جست و گریز از این سنگ به آن سنگ سر می‌کوبد و شر و شور دارد و هاجر شاد شاد است. مثل دخترهای هشت- ده ساله شیطنت می‌کند، می‌چرخد و می‌رقصد و می‌ایستد و دست دراز می‌کند و با انگشت به‌ هابیل اشاره می‌کند و او را به‌سوی خود فرا می‌خواند و می‌خندد و نرم می‌گوید بیا! بیا اگر مرا گرفتی ببوس! و او می‌دود و تنش می‌لرزد و سینه‌هایش می‌لرزند و مویش بسان چتری در هوا خیمه می‌زند و در دست باد می‌شود و او می‌پیچد و می‌خندد. هابیل می‌دود، ولی به او نمی‌رسد و او پا سست می‌کند تا هابیل بگیردش و هر دو به بوسه برسند. می‌بوسند، هابیل می‌بوسد و او می‌بوسد و بعد تا بوسه دیگر همان دویدن است و خندیدن و چرخیدن و گیرکردن.
ادامه مطلب

» بدون دیدگاه

آنسوی قفس

پرندگان،
در سرزمین من
– نشسته بر پای باز در –
رها را مینگرند
در اندیشهء آن
که گر بپرند
به کجا باز پس برنشینند.

پرندگانِ سرزمین من
پرواز راغبطه میخورند
– نشسته بر پای باز در .-
که قفس ها از آنسوی جابلقا
زرینتر از پیش
پول و خنده را
به کارخانه های سراب و خواب
ارمغان میبرند.
و کارخانه ها پر از شیشه های مبهومِ برنده
که چون نیک بنگری
تصویر خویشتن درآن میبینی واژگونه
در آن هنگام
که بازوانِ خسته ات
پتک بر سندانِ جفا میزد
در ازدحامی که همنفسان، قفس میساختند
تا سرودِ دریا را در آن
” کوته قفلی” کنند و افتاده روی شانه های سایهء دیوار
به آن گوش برنهند.

و از آنست که لای خشت های تلخِِ اندیشه و دیوار
در تردیدِ مکررند
اگر که بپرند – از پای بازِ در –
بکجا باز پس بر نشینند
پرندگان سرزمینِ من..

 

 

» بدون دیدگاه

مافیای زور و سلاح

با وجودِ کمکهای خارجی جهت آموزش و تمرینِ عملی، پولیس در کندوز نتوانسته که در تقابل با گروپ های مسلح جایگاهء بایسته پیدا کند. به گذارشِ از یک منبع خبری هالندی، پلیس در حل مسایل امنیتی عاجز مانده است در حالیکه گروه های مسلح نفوذ بیشتر یافته و از نگاهء کمی گسترشِ زیاد تری یافته اند. این مسئله سبب گردیده که دامنهء فساد، پول ستانی جبری، زور گویی و عملکردِ غیرقانونی وسعت یابد. قوماندانان مسلح، برای فردای پس از برامدنِ نیرو های خارجی سرمایه گذاری و زمینه سازی برای احرازِ قدرت دارند..گوشه های ازین دو نماد:



» دیدگاه ۱

طلوعی برای غروب

احزابِ راست بنیادگرا چه جهشِ صعودی درین کرهء خاکی دارند. اعضای آنها بصورت حیرت انگیزی کرسی های پارلمان را میقاپند. بزرگترین عامل موفقیتِ آنها ستیزه جویی با پناهندگان و شعارِ های فریبندهء ضد مهاجران است که صندوقهای رای دهی را به نفع آنها پر میسازند. یونان که خود تا خرخره زیر قرض و منتِ اتحادیهء اروپا غرق است، با تمامِ صرفه جویی های پیشنهادی و تدارکات اقتصادی نتوانسته خودش را ازمنجلاب فرو رفتن نجات دهد. گروهء افراطی و راستگرای ضد پناهندگانِ “طلوع طلایی” ازین آشفته بازار سود میبرد. با نمایشهای مسخره و پروگرامِ های سطحی، جاده های یونان را زیرِ تایرِ موترسایکلها میکوبد، شعار ضدِ مهاجرانه سر میدهد و با کنشهای طفلانه بار تمام بدبختی هایشانرا روی گردن پناهنده ها میگذارد. کشوریکه مهد تفکر و تمدن بود، بیگانه از تفکر و تعمق، ساده لوحانه بر پای راستگرا ها کرنش میکند و قاتلان و عربده کشان جاده ها را بر مسند پارلمان بر میکشد. کسی برای این انگاشتِ ساده لوحانهء آنها باید قربانی دهد – و این افغان است که بازهم قربانی میشود، دور ار دیار در گوشه های دور افتاده و جنگلهای بی آب. در گریز از طلوعی که برای غروب برخواسته است…

» بدون دیدگاه

…و از آن بهاران…

سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالهای نوکه میلهء گلِ سرخِ مزار میرفتیم، در هوتل بخدی اتاق میگرفتیم و فردایش روضه را در دریای چشمان میریختیم و در اشراقِ از جنسِ خیال و آرزو غرق میشدیم.جهندهء مولا را که بالا میکردندِ دلِ ما میطپید و دعای بزبان نامده روی سنگفرشِ روضه میپیچید.چقدر دعا بود، چقدر آرزو بود و چقدر ما، مابودیم. بینِ ما کسی نبود، ما خدای خود را داشتیم و دنیای خود را. مثلِ آن کبوتر های روضه بودیم: بیخیال و رونده بر رواقِ هستی.؛ مزارِ خود را داشتیم و اشراقِ خود را. میخواندند:
روز نوروز است، یاران جنده(جهنده) بالا میشود
از کرامات سخی جان کور بینا می شود
آسمانِ ما آبی بود و شبِ نوروز را، مادر سبزی میپخت و دسترخوانِ ما همه را گرد میکرد…شاید تا ۱۲ شب بیدار نمیبودیم، نوروزِ ما فردایش آغاز میشد و ما کبوتر میشدیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به میلهء سخی میرفتیم.کارتهء سخی جوش داشت و زیارتِ سخی جشنگاه بود. لباسهای نو بود و سبزه بود مردمان به کوه میبرامدند.از .آن بالا ها کابل چه زیبا بود و از ما بود. آن سنگ هم همانجا بود، همان سنگی که میگفتند خرقهء حضرت محمد را روی آن گذاشته بودند…میگویند آن خرقه را از فیض آباد به کندهار میبردند، بین راه حاملان باین مقام رسیدند و فرمانِ آرام باش دادند. میگویند دلِ سنگ تابِ آن خرقه را نیاورده و درز برداشته است…میگفتند که اگر گناهکاری از بینِ آن سنگ بگذرد، آنجا گیر میکند. آنجا مقامِ گناهکاران نبود…ما از آن سنگ میگذشتیم و گناهکار نبودیم، سنگ ما را راه میداد و دلِ ما میخواست کبوتر باشیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به میلهء خواجه صفا میرفتیم و میلهء ارغوان… دامانی کوه خواجه صفا و شیر دروازه را سفر میکردیم، به چشمه سار سرد و با طراوت دست میشستیم و گرد از رخسار میربودیم و میگفتیم:
ز کوی تو ره رفته سوی بهـشت
گوارنده جوی تو، جوی بهشـت
میگفتند از قرنها باینطرف، کابلیان به خواجه صفا میآیند…شاه شان میآید، گدایشان میآید. شورنخود و حلوای سوهانک میخوردیم و ارغوان وار زندگی را طعنه میزدیم.ما کوه بودیم، ما صفا بودیم ما ارغوان بودیم.میرفتند بند میبستند میرفتیم دوستی میبستیم؛ میرفتند بیضه میشکستنند و تخمِ رنگی میبردند، میرفتیم درد میشکستیم و عشق میبردیم. ما پرواز داشتیم ودلِ ما میخواست کبوتر باشیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که ما هفت سین میگذاشتیم و شمع میگذاشتیم و فالِ حافظ میدیدیم…هفت سین ما رنگ و حلاوتی داشت. سبزه میگذاشتیم تا سبز باشیم، سنبل بود و خوشبویی بود، سیب- میوه ء بهشتی، سنجد- محرک عشق و پایبازی، سمنک بود و سیر بود آن داروی تندرستی؛ سپند بود تا چشمِ بد را دور نگاه دارد.این هفت چقدر مقدس بود، هفت اقلیم عشق را میگشتیم ونعره سر میدادیم که در و لایتِ عشق، کسی را تابِ هفت حرفِ مانیست.ما سبز بودیم ، سیب بودیم ودر بهشت بودیم.سرِ پرواز داشتیم، میخواستیم کبوتر باشیم…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که ما سحرگاه بر میخواستیم تا کاسه یی هفت میوهء تر شده نوش کنیم…چه طراوتی داشت، چه سرد و صمیمی بود و مادر با چه محبت آنرا تهیه دیده بود.کیفی داشت و ما آنرا تا آخر سر میکشیدیم وآسمان به همهء آن عشق که نصیبِ ما شده بود غبطه میخورد. ما اما در زمین نبودیم، پرواز داشتیم…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که ما به تماشای بزکشی میرفتیم.سالِ نو ما با تاختن و پرواز آغاز میگشت.با شیههء اسپِ نجیب و با چاپ اندازانِ شهرِ عشق و فریاد. دنیا در دایرهء حلال خلاصه میشد و در تاختِ رخش…چه تاختی داشتیم و زمینِ زیرِ پا از غرورِ زیاد گریه میکرد. ما سوارکارانِ فصلِ شگوفه و بهار بودیم و درازنای دشت، خانهء چشمانِ ما را تنگی میکرد.سبزه و خاک جز به تسلا و بوسه سر بلند نمیکرد و بزکشی جز به سلامِ دوست، به غنادی رو نمیکرد.ما چاپ اندازانِ ملکوتِ پرواز بودیم، اسپهای ما بال داشتند…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که سمنک میانداختند و شب از شورِ آواز و خنده میشکست.آن آتش و جوانه های گندم. نرمه ها که سبز میشدند، ریزه میشدند تا سمنک شوند. شیرینی آن حلاوتِ باران را ماند و مستی شیدایان را. و آن شب نشینی و آن آواز زنانِ شب شکنِ حریمِ ماه و ستاره:
سمنک در جوش ما کفچه زنیم
دیگران در خواب ما دفچه زنیم
سمنک نذرِ بهار است
میلهء شب زنده دار است
این خوشی سالِ یکبار است
سالِ دیگر یا نصیب
یا نصیب میگفتند تا سالِ نو بهتر نصیب گردد.چیزی از عشق و صفا کم نداشتیم و بهار از فرطِ پاکی سبز میشد، شگوفه میداد و ما مستانه آغوشی داشتیم برای بهار و درخت و سیب.و بهار میآمد ما را بوسه میداد و سمنکِ سحرگاهی طعمِ صمیمیت میداد و بوی صفا داشت. شب را شکسته بودند و طلوع با حسودی خمیازه میکشید و ما چهارمغزِ سمنک شکسته بودیم.آفتاب بالا میآمد و ما بالا بودیم و کبوتر وار پرواز داشتیم و سالِ نو را فریاد میکردیم: های دوست سالِ نو مبارک!

» بدون دیدگاه

شرمنده

زمستانِ سالهای سرد و ناپیدایی نان بود. من و کابلیان دمِ نانوایی صف بسته بودیم…آن چند تا نان نصیبِ کی میشد؟ صبحِ زود بود و آفتاب از دیدارِ خدا برنگشته بود. آن ایرانی هم آمد و آخرِ صف ایستاد. همسایه های منزلِ بالایی گفته بودند:
– پناهنده است…از ایران آمده!
برای آنها و فلسطینی های پناهنده، منازلِ مرفه یی داده بودند…هیچکسی زبان بر پرخاش نگشوده بود، حتا آنهاییکه بالای برف میخفتند. آن ایرانی را از آخرِ صف کشیدند و آوردندش دم “دخل” نانوایی. به نانوا گفتند:
– نوبتِ ما را به او بده!
ایرانی پس، پس رفت:
– نه بخدا…!
همسایه ها گفتند:
– هزاران هموطنِ ما در ایران است شما او را پناه داده اید، ما نمیتوانیم به تو نان بدهیم؟ نان را بگیر!
نانِ خشک روی دستانِ ایرانی ماند. هیچکس زبان به پرخاش نگشوده بود، حتا آنهاییکه از بالای برف آمده بودند. او به همه نظر انداخت با نگاه هاییکه سپاس را از درونِ نهفته ها نقب میزد:
– شرمنده…عزیزانم شرمنده ام…
***
از طریقِ سایتِ دوستم مامون با نگاشته های “آلوچه خانوم” آشنا شدم و این عکس را هم همانجا یافتم که در یکی از مستراح های یک کارگاهء ساختمانی خارج از تهران گرفته شده بود و با داستانی که قلب را در پنجه های صمیمیت و عینیت میفشرد…در بخشِ تبصره هایش وطندارانِ ایرانی نویسنده ، نوشته بودند:
– شرمنده…بخدا شرمنده ام!

ابر ها پایین آمده بودند
سرک پر از آهی تو بود.
همسایه چایش را نوشیده بود
و ما مرگ را از چشمانِ کودکان
جارو میکردیم
کسی رفته بود آسمان را
از خواب بیدار کند.
در شهر کس، کسی را نمیدید
ابر ها پایین آمده بودند.

» بدون دیدگاه

افتضاح

افتضاح و رسوایی دیگری از نظامیانِ آمریکایی. باردیگر خندیدن و تمسخر براجساد ، بار دیگر زیرپا کردنِ تمامِ مواردِ اخلاقی و انسانی. آنجاییکه تصویر خود بگوید، اشکِ قلم را پرده بِه

» بدون دیدگاه

عدالت واژگونه

به دستور اتحادیهء اروپا فلمِ مستندی از زندانیانِ زن در افغانستان تهیه میشود. درین فلم بوضوح نشان داده میشود که اتهامِ “جرایم ضد اخلاقی” به زنانِ محبوس پایهء عدلی و انسانی ندارد. زنان بخاطر اینکه به آنان تجاوز صورت گرفته یا برای نجات از ظلم و شکنجه از خانه فرار کرده اند و یا جولانِ یک عشق ، قلب های نازکشان را با فریاد دوست داشتن بصدا درآورده است و این جرمِ شان بوده است. ارگانهای پر از فساد و رشوه، آنها را به بزندان میافگنند و دخترانِ تجاوز شده، اطفالشان را آنجا، در گوشهء زندان بدنیا میآورند. جلوی کارِ این فلم در آخرین دقایق اتمام، گرفته میشود. سازندگانِ اروپایی فلم در مقابل کرنشِ شیطانی نهاد های قضایی در افغانستان، زانو میزنند و فلم افشاگرِ  in justice را ممنوع اعلان میکنند.
شما گوشه های از فلم و سخنان آگاهانِ امور را  در کلیپ زیر مشاهده میفرمایید.


» بدون دیدگاه

در آنسوی پرده

تیمی از مهندسین و انجنیران شک و تردید شانرا در بارهء حقایقِ ارائه شده در موردِ حادثهء الم بارِ ۱۱ سپتمبر؛ ابراز داشته اند. درین ویدیو آنها فاکتها را موشگافی میکنند تا بدانند که حقیقتِ فروریختنِ آسمانخراش های ورلد ترید سنتر در کجاست. آیا هواپیما حاملِ فروریختن است یا فرضیهء تخریبِ کنترول شده ای قبلا پلان شده، درینمورد صادق است؟ و آن مواد بدست آمدهء منفجره که برای قطع فولاد بکار میرود، از چه چیزی حکایت دارد؟ آیا مواد انفجاریه آنجا قبلا جاگذاری شده بود؟
تیمِ “مهندسین برای حقیقت ۱۱ سپتمبر” در تلاشِ یافتنِ این جواب ها اند.


 


» بدون دیدگاه

دوستِ دیروز

جان واکر یک آمریکایی است که به اسلام میگراید، عربی میآموزد و سر از پاکستان درمیآورد. در آنزمان امریکاپشتیبانِ طالبان است و به آنها کمک مالی میرساند. بعد از ۱۱ سپتمبر ۲۰۰۱ که نخستین بم های امریکا در افغانستان میریزند تاطالبان را از میان بردارند؛ واکر در صفوفِ طالبان قرار دارد. او اسیر میگردد و با لقبِ ” خاین شماره یک ملی” به امریکا برده میشود…پدرش این فاجعهء فامیلی را ناشی از عملکردِ دوگانهء آمریکا میداند که واکر ها قربانی آن میگردند…فلمی ازین رویداد:

» دیدگاه ۲

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان