کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز

زمزمه ها

زمزمه ها، عاشقانه هاییست که حریر خیالها را با اثیر احساس میشوید، بوسه گاه عاطفه در خلوتسرای ذهن، آه تنهای شب

» بدون دیدگاه

مژه و انکسار

از چهرهء تو باید آموخت
عشق را مهمان کردن
فواصل را بر ذهن شب سپردن؛
باید آموخت که انحنای یک درد را
تا مژهء اشک
چقدر راه هست.

وقتی چشمانت دشت میشوند
تا بادِ معصومیت را
روی دستانِ ایمان
فراز کنند
تا یوسفِ عاشق را
از چاه بدر کنند
ما را نگاه، در حفر دیگری
از چهرهء تو پایین میغلطاند
انکسار نور حتا،
در آب کژ است.

» بدون دیدگاه

…و چند کوتاهه

مرو
شب کشور دیگریست
آفتاب هیچ نمیشناسد!

*
چند دقیقه مانده بود به لبخندِ تبسم و بوسه
که ساعت دیواری ایستاد !
*
ازدحام شهر اگر نمیبود
قدر سکوت را کی میدانست؟

» بدون دیدگاه

چند هایکو واره

غلطی است
به چشمان تو نگریستن
و سخن از آزادی گفتن
*۲*
دلتنگی
بهاریست که
از من عبور کرده است.
*۳*
با اینهمه تاریکی، که از من گذشته است
چگونه جاده ام روشن است؟
تو
پشتِ پلکهایم نشسته یی!

» بدون دیدگاه

زمزمه ها (۲)

دلم میخواهد خطی بنویسم
ببرمش آنسوی روز
وبه تو که بوتهایت را میبندی بدهم
تو
از بینِ همه عمرم میگذری…

* ۲ *

میخواستم هر دمی
روز را سلام کنم
اینِ شبِ چشمانت،
نگذاشت.
دگر چیزی نمیبینم…

* ۳ *

پرنده را که از قفس رها کردم
دلش سوخت، برگشت.
جهان من زندانی بیش نبود

» بدون دیدگاه

زمزمه ها

۱
رو در رو با آیینه میایستم
و تنهایی تمام قد
خودش را معنا میکند
****
۲
خوشی هایم را
زیرِ پایت فرش کردم
گریستی،
برهنه پا.
چقدر کم بودند!
****
۳
عشق و شب وشعر
همه نقطه ها را
به سرم کوبیدند
و من اما
هنوز درد بودم..
****
۴
ازینهمه پوچی دلم گرفت
ثانیه ها را باید از نو بشمارم

» بدون دیدگاه

در خطِ گذر

خطِ سریع لحظه ها
تنهایم گذاشت
در ایستگاهی که شگوفهء قدمهای دوست
روی راه مانده بود
و بوسهء انگشت، روی شاخه ؛
او رفته بود و من
ثانیه ها را پرخاش میکردم.

اینجا آفتاب
همه روزه جایش را به شب میدهد…

» دیدگاه ۱

منزل

در کهکشانی خانه دارم
که همسایه ام را تا منزلِ بوسه
صد سالِ نوری فاصله است.

ومن اما
در فاصلهء
ریختن یک گیلاس چای
شهید میشوم.

» بدون دیدگاه

زمزمه

۱
گفته بودند مرا
زندگی فاصلهء دو مژگان است
ندیدم
رسم شب اینست
تهی از فاصله
***
۲
هزار بهار در یخنِ تو
ومن اما
از فرطِ بی بهاری
یخن پاره میکنم!
***
۳
میگویی
سرکش مباش، گنه مکن
شدنیست آیا؟
از ریشهء آدمم من!

» بدون دیدگاه

حجمِ آرزو

مرا از تو گریزی نیست
– بسته با صفایی
که شاخه به درخت-
ای اخلاصِ حال و همیش
در آبی ترینِ لحظهء یافتن
مهمانم شو
نگاهت که چشمانم را
به سفر خواست
حجمِ بهشت دگر
تنگی میکند
با آرزوهای که
با خود خواهم برد!

» دیدگاه ۲

باران

از سرزمینِ خدا
اشک های دردِ به آسمان رفته را
به ارمغان میآورد
باران….
بیادِ خود میافتم
در روشن ترین روزِ آفتابی
که دستانِ نور
مژهء تاریکی را شسته بود
و صدای تو
جابلقا را در مینوشت
و خاکِ خشک داغ
قطره، قطره
شوری چشمانم را
فرو میبرد.
باران
دریای پاشیدهء ابر کبود
مژهء گلها را
میشوید
حبابی روی سرک میترکد
کسی از کوچه آه میکشد
سرم میانِ شانه هایم
فرو میرود
و گریهء همه عالم
روی چشمانم وا میشود
و من
تو را
صدا میزنم!

باران،
قصهء دریا را
مکرر میکند.

کی گفت
که دریا
دلتنگ نمیشود؟

» بدون دیدگاه

در سفری روی حجم

تا عاشقانه ترین سرود
لبانت را روی حجمِ صفا بنه
بهشت روی موجِ چشمانت
تلاوتِ ترِ توالی طربِ اشراق را
رها خواهد کرد.

تو
موهای عشق را
شانه میزنی
و مرا درآندم،

ازشب وشیاد باکی نیست.

» بدون دیدگاه

فریادِ ناگفته

آن سخنِ ناگفته را
انگشتانِ سکوت
   روی لبانت میگذارند
                    فریادش کن!

» بدون دیدگاه

گلهای روی خاک

اگر ما را گذاشته بودند
تا سراسر باغ را بدویم
اگر ما راگذاشته بودند تا نفسِ دشت را ببوییم
اگر سایه ها را از لبانِ قفس چیده بودیم
اگر…
دسته گلهای روی خاک را بهمدیگر میبخشیدیم.

» بدون دیدگاه

در شبی بی تو

سرم را روی شانه های شب میگذارم
دستانِ مهتاب روی کلکین است
پرندهء یاد،  موهای ترا شانه میزند
بادِ حسود
نامت را از روی دستانِ مهتاب
میدزدد.
شب  بی نامِ تو
سرم پایین میافتد…

» بدون دیدگاه

بعدِ شب

باغچه را جارو کرده اند
سنگها را آب داده اند
آفتاب را روی راه خوابانده اند
چشم ها را عقبِ کلکینجه ها میخ کرده اند
قلب ها را دور از چشم قایم کرده اند
نمیآیی؟
زندگی تو کجایی ؟

» دیدگاه ۳

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان