کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز

سروده ها

و تنها این دریابار به شما قصه خواهد کرد که چه برگنامه ای از درد و عشق ، کبود سار هستی را در تسلای طلوع ، بوسه میزند

دیدگاه‌ها برای سروده ها بسته هستند

یک پنجره نوستالژی

دلم تنگ است
برای مزه دوغ و توت
شور و شیرین
دلم تنگ است
برای یک لحظه دیدنِ
خوشهء گندم
برای پامیر، آسمایی، خرابات
برای کوه…
برای کابل دلم تنگ است.

از اینهمه باران، نور، سرما
دلم میگیرد
“برای تا میشه!”، ده افغانان
“دهمزنگ کسی نیست؟”
“سه تا نانِ جوره یی”
برای خاک
“بامان خدا!”

برای دست بوسی پدر
دلم تنگ است.
چقدر دست دعا کوتاه است
و عمر – لگد روی سینهء کودکِ گذر و ماندن
چشمِ تسلا تنگ
وداع نشسته روی ضریح
و
“یک دعای خیر!”
ادامه مطلب

» بدون دیدگاه

یلدا نامه

این مجلهء دیجیتالی  حاوی نوشته ها و شعر هایست که در شب یلدا به میزبانی “انشا” – انجمن نویسندگان و شاعران افغانستان در غربت به خوانش گرفته شده بود.

مجلهء دیجیتالی “یلدانامه” به فورمت پی.دی.اف

 

» بدون دیدگاه

آنسوی قفس

پرندگان،
در سرزمین من
– نشسته بر پای باز در –
رها را مینگرند
در اندیشهء آن
که گر بپرند
به کجا باز پس برنشینند.

پرندگانِ سرزمین من
پرواز راغبطه میخورند
– نشسته بر پای باز در .-
که قفس ها از آنسوی جابلقا
زرینتر از پیش
پول و خنده را
به کارخانه های سراب و خواب
ارمغان میبرند.
و کارخانه ها پر از شیشه های مبهومِ برنده
که چون نیک بنگری
تصویر خویشتن درآن میبینی واژگونه
در آن هنگام
که بازوانِ خسته ات
پتک بر سندانِ جفا میزد
در ازدحامی که همنفسان، قفس میساختند
تا سرودِ دریا را در آن
” کوته قفلی” کنند و افتاده روی شانه های سایهء دیوار
به آن گوش برنهند.

و از آنست که لای خشت های تلخِِ اندیشه و دیوار
در تردیدِ مکررند
اگر که بپرند – از پای بازِ در –
بکجا باز پس بر نشینند
پرندگان سرزمینِ من..

 

 

» بدون دیدگاه

تسلا و سجده

دستانت زنانه ترین واژه بود
آتشی در رها
ومرا کجا برد
تسلاییکه از سر انگشتانت میریخت.

بهشت در چشمانت خانه کرده بود
من ارتداد را
از نگاه تو خریدم
و
سجده را
من
از چشمان تو شناختم
*
بر فرق دیوار گریه و درود
نوشته بودند “خروج ممنوع”
برامدم
آتش را
آشنا بودم
از همو من
آغاز شده بودم…
پس تسلا و اتداد و سجده و آتش را
در قامتِ تو تلاوت کردم

آیدون
آسمان دیگر شفاعتم را
قبول نمیکند.

» بدون دیدگاه

دستِ شب

پیراهن را نادوخته به تن کردیم
کوچه های امستردام
بوی برگ زیر پا شده را
تا آنسوی اتاقک های سرخ میبرد
روسپی ها پر درامد از پس کلکینچه های قرمزی
پنج انگشت آیرو می طلبیدند
و پایهء برقِ لب سرک، سیاهی را
با طمانینه بخورد دستان نئون میداد.
عشق از روی دراز چوکیها برخاسته بود،
آورگانِ نفرت
چشمان غضب را
زیر سرشان گذاشته بودند…
خون لطمه شدهء گلهای فان خوخ
روی جاده میریخت
ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

لشکرِ نور

شبِ موهایت پس کشید و سایه رفت روز شد
آفتابِ رویت برامد نورِ سیه سوز شد
لبِ بام برآمدن حاجت کجا بماند
ستارهء چشمت بیامد آسمان فروز شد
گفته بودم در بند نیافتم آزاد بزیم
لشکرِ عشقت آمد و بر تاخت و بهروز شد
چو سر کویت پاسبانی بس ز حد گذشت
هم سنگ و دیوار کوچه ات کینه توز شد
دیروزم تو بودی و امروزم تو در وجود روح
نامت وردِ زبان فردایم مجابِ دیروز شد

» دیدگاه ۱

شهر و آسمان

ابر ها پایین آمده بودند
سرک پر از آهی تو بود.
همسایه چایش را نوشیده بود
و ما مرگ را از چشمانِ کودکان
جارو میکردیم.

کسی رفته بود آسمان را
از خواب بیدار کند.
در شهر کس، کسی را نمیدید
ابر ها پایین آمده بودند.

» دیدگاه ۱

عشق و فلاخن

ما را از کوچهء رسوایی گذر داده بودند

آنگاهیکه هیاهوی مردانِ مغاک نشین

آتشفشانِ سرخِ تباهی اخلاص را

                                    رقم میزد

عربده کشان، مردانِ مستِ مغاک

ما را سنگ زنان سوا کردند

لاجرم شهر با دیوار های از دو گانگی

                                      جدا گشت

هو شیارنما ها بیکطرف

با تیر های در کمان و سنگهای در فلاخن

ما اما – دیوانه سار –

با کله و دهان پر خون

با نامِ عشق در زبان

طردِ باغستان را میگریستیم

گفته بودند:

” هوشیاران

بدین پندار، مغز و زبان آلوده نسازند”

رسوا شده بودیم

با خون مزهء عشق در دهان….

» دیدگاه ۲

بی باوری و شب

لبانِ شب

تنِ دریا را
بوسه میداد

و آسمان

        ستاره را ؛

در شبی که محضرِ شگوفه

                       زمزمه ای برگ را

                                         تلاوتِ عشق بود

و فریادِ ناخواسته ای موج

سنگِ درد را – اذانِ بی مهلت.

دریا میرفت

و چشمانِ ستاره بهم میآمد

بوسه روی هوا مانده بود،

تو رفته بودی

و هنگامهء شب را

کس باور نداشت.

» بدون دیدگاه

نجابت در برهوت

ای نجابتِ شریف

دنیای ما، دنیای بی رنگی است، عزیز

با نغمه هایش زرد

و شباهنگی که از منقارِ جغد برمیخیزد

ترا میانِ برگها دگر جایی نیست

و برگرا میانِ درخت

که درخت خود دیریست

بدامِ تبر افتیده است
ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

در فرسخهای بدور از کوه

از کوه بزیر آمدم

” چمنزاریست سبز ”
گفته بودند
“با شگوفه هایش

و برگهاییکه بوی بهشت میدهند

از شاخچه هایش عشق میریزد

و دریایش اشکِ آفتاب را

                           روی دستِ خدا میگذارد؛

زمینش تابِ هزار تن را دارد

و آسمانش خندهء مومن را

به زیارتِ عرش میبرد…”

از کوه بزیر آمدم

همانسان بود؟ کی میداند !

اما ای خوب ترین عزیز

آنجا باش، روی صخره،

که دستت تا دستانِ خدا میرسد

 و صدایت تا بالِ مرغِ آمین.

آفتاب را ببوس

و روی شانهء ملکوت

                      سر بگذار

بیدار که شدی

انگشتانت  ستاره می چینند

و لبانت روی کوه بوسه میگذارند..

ای زیباترین عزیز،

اینجا همه روزه

                باران است!

» دیدگاه ۱

بعدِ شب

باغچه را جارو کرده اند
سنگها را آب داده اند
آفتاب را روی راه خوابانده اند
چشم ها را عقبِ کلکینجه ها میخ کرده اند
قلب ها را دور از چشم قایم کرده اند
نمیآیی؟
زندگی تو کجایی ؟

» دیدگاه ۳

در هذیان

پشتِ درختانِ حادثه
سنگ های سیاهء درد، سر جادهء حماسه
چو اظلاع ریشه
فتاده بود
شلاقِ محنت ما را
– چند تا بودیم؟ خاطرم نیست-
به کشیدنِ سنگها فرستاد.
امشب
– یکی، میگفتندش دیوانه- گفت:
– ماه را دار میزنند!
ترسیده بودیم، تندر روی شبنم
– ما را؟
– ماه را دار میزنند!
ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

تلاوتی در هجر آفتاب

ما بازماندگانِ کوهیم

که در فطرتِ دریا

پایداری را – در جدالِ کبود-

صدا میزنیم.

ای آنکه ناشناخته اذانِ عشق را

رعشه ای مبهم میخوانی

از آفتاب آیا

هویت روز بودن میطلبی؟

  ادامه مطلب

» بدون دیدگاه

مسافری از سنگستان

در سفر  بی کعبه؛

در هزارمین فرسخ تلاوت عشق

و در کاجستانِ اشراقِ درد  بود

که بخود شدیم.

کسی گفته بود:

–  همانجاست،

کز آنجا سفر آغازیده بودی!

ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان