کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز

داستان ها

برگهایی اند از درخت پاییزی زندگانی. با پرواز های در قفا  ویا  با آیشی در بوسهء گامها . پاره یاد های که خلوتکدهء ذهنم را هردم درمینوردد و برگریزانش میکند. یاد های شتابنده و  مانا و سفرم را همراه، در هر طپش در هر گریز. خوشم که ذوقی دارم و آنرا با تو ای عزیز، تقسیم میکنم

دیدگاه‌ها برای داستان ها بسته هستند

یلدا نامه

این مجلهء دیجیتالی  حاوی نوشته ها و شعر هایست که در شب یلدا به میزبانی “انشا” – انجمن نویسندگان و شاعران افغانستان در غربت به خوانش گرفته شده بود.

مجلهء دیجیتالی “یلدانامه” به فورمت پی.دی.اف

 

» بدون دیدگاه

برگشتِ هابیل

نگاهء گذرا بر رمان سیامک هروی

“برگشتِ هابیل”، برگشتِ رویای است که آمده تا خطِ گذشته را در بسترِ خوشِ عشق و هم فهمی بکشاند. چون درک نمیشود، در مقابل رسم و توهم خرافه به ستیزِ دگرگونه میپردازذ، آنچنانکه برگشت را ناکامیی بیش نمیپندارد. این برگشت شاید نوعی سورریالیسمی است در بستر همبودی با حقیقتِ بیرون- قصهء یک روح جان یافته (هابیل)، روح شنونده (انور) و توهمات “آسیاب” در جدلِ اندیشمند در بابِ عشقِ هاجر و هابیل با ملا سرور. این برگشت، پرکشش و پرماجراست و میرود تا قصهء عشق تلخ و ظلم و تجاوز در قریه را فاش گوید.

“برگشتِ هابیل” از جان گرفتنِ روح هابیل شکل میگیرد. با انکه داستان از آسیاب و از رستم آغاز یافته است، اما این هابیل است که زنجیر پر صدای حادثه را در دست دارد. هابیل از باران و تگرگ بدر میشود، گویی او نمادِ فریاد از جبر خرافه است. هابیل از دشتِ سبز و باران رو به خانه میکند و ماجرا رنگ دیگر میگیرد. او را جن میپندارند و به کشتن و آتش زدنش کمر میبندند. ملا سرور و طالبانش آنسوی دشتِ باران و عشق اند- دکانداران دغا و ریا. باور را بر چرخشِ مراد و هوس میچرخانند و جماعت را بند در زنجیر ترس و وعده، به عقب میکشند. روح (هابیل) برگشته است تا داستان شیرین یک عشق را تکرار کند، که نمیشود. پس “هابیل” میخواهد نشان بدهد که رو کردن به عشق در سرزمینِ کبودِ باورِ سنگ شده و بیخبر، حرام است. مکافات دیوانه شدن و مردن دارد. عشق درین “برگشت”، تصویر هایی زیبا و دلنشینی هم دارد که بنابر درک نادرست و سوءاستفاده جویهای افرادِ آنسوس خطِ باران – ملا سرور و طالبانش- به فاجعه و درد و مرگ میانجامد.
آشنایی و عاشق شدنِ هابیل-هاجر، دویدنها و غلطیدنهای زیر درخت زرشک و روی سبزه، با تمام عینی بودنش در جهانِ دغا و ظلم و تجاوز به رویایی دست نیافتنیی میماند:
هوای خنکی است و آب با جست و گریز از این سنگ به آن سنگ سر می‌کوبد و شر و شور دارد و هاجر شاد شاد است. مثل دخترهای هشت- ده ساله شیطنت می‌کند، می‌چرخد و می‌رقصد و می‌ایستد و دست دراز می‌کند و با انگشت به‌ هابیل اشاره می‌کند و او را به‌سوی خود فرا می‌خواند و می‌خندد و نرم می‌گوید بیا! بیا اگر مرا گرفتی ببوس! و او می‌دود و تنش می‌لرزد و سینه‌هایش می‌لرزند و مویش بسان چتری در هوا خیمه می‌زند و در دست باد می‌شود و او می‌پیچد و می‌خندد. هابیل می‌دود، ولی به او نمی‌رسد و او پا سست می‌کند تا هابیل بگیردش و هر دو به بوسه برسند. می‌بوسند، هابیل می‌بوسد و او می‌بوسد و بعد تا بوسه دیگر همان دویدن است و خندیدن و چرخیدن و گیرکردن.
ادامه مطلب

» بدون دیدگاه

عادل

خزانِ زرد رسیده بود. درختانِ دو طرفِ سرک، برگها را سخاوتمندانه فرشِ قدمها میکرد. درختان دلگیر بودند و وداعِ برگها، روی نفسِ هوا معلق مانده بود. این برگها چه خشکیده، زمین را رنگ زده بودند. شمال سرد بود و برگها طاقتِ جفای سیلی باد را نداشتند. برگشته بودم و از کنارِ یک حویلی با چمنِ باز میگذشتم که صدایی مرا بخود کشاند:
هر چند که دور از تو و پیش دگرانم
هر جا که روم نام تو آید به زبانم
کی این صدا و شعر را نمیشناخت. صدای زنده یاد احمد ظاهر بود که روی فرشِ برگ و هوا میریخت و میرفت . برگشته بودم و مسیر صدا را مینگریستم. کی او را گوش میکند؟ اینجا که افغانی نیست. یا هست و من نمیدانم. پا به چمنِ حویلی گذاشتم.
هر جا که روم یاد تو را میکند این دل
در قلب منی گر چه میان دیگرانم
برگها زیرِ پایم صدا کردند اما آن صدا، صدای او را کی گوش میکرد درین دوردست شهر، در اینسوی آبها و جنگلها؟ و درختان چه ملول بودند …. وداعِ برگها روی هوا معلق مانده بود.
ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

آتش

ساندر اندام چاقش را بالا کشید. نفس نفس میزد. زینه ها را پیمود، دم گرفت و بطرف ریس شرکت پیش رفت:
ـ دیشب ، نیمهء شب خانه ای خواهرم را آتش زده اند…
ریس شرکت متعجب او را نگریست:
ـ یعنی چه آتش زده اند؟
ساندر دستش را به لبهء میز گرفت، میز صدا کرد. ساندر گفت:
ـ میگن دیشب ساعت ۱۲ نیمه شب کسی از سوراخ پست ، چیزی، آتشی درون خانه انداخته. خانه سوخته و خواهرم…
ساندر میلرزید. بیتابی یک درد پر تب، اندام بزرگش را پیچانده بود و هجوم یک گریهء تلخ چشمانش را بهم میفشرد.

ادامه مطلب

» دیدگاه ۴

…و از آن بهاران…

سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالهای نوکه میلهء گلِ سرخِ مزار میرفتیم، در هوتل بخدی اتاق میگرفتیم و فردایش روضه را در دریای چشمان میریختیم و در اشراقِ از جنسِ خیال و آرزو غرق میشدیم.جهندهء مولا را که بالا میکردندِ دلِ ما میطپید و دعای بزبان نامده روی سنگفرشِ روضه میپیچید.چقدر دعا بود، چقدر آرزو بود و چقدر ما، مابودیم. بینِ ما کسی نبود، ما خدای خود را داشتیم و دنیای خود را. مثلِ آن کبوتر های روضه بودیم: بیخیال و رونده بر رواقِ هستی.؛ مزارِ خود را داشتیم و اشراقِ خود را. میخواندند:
روز نوروز است، یاران جنده(جهنده) بالا میشود
از کرامات سخی جان کور بینا می شود
آسمانِ ما آبی بود و شبِ نوروز را، مادر سبزی میپخت و دسترخوانِ ما همه را گرد میکرد…شاید تا ۱۲ شب بیدار نمیبودیم، نوروزِ ما فردایش آغاز میشد و ما کبوتر میشدیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به میلهء سخی میرفتیم.کارتهء سخی جوش داشت و زیارتِ سخی جشنگاه بود. لباسهای نو بود و سبزه بود مردمان به کوه میبرامدند.از .آن بالا ها کابل چه زیبا بود و از ما بود. آن سنگ هم همانجا بود، همان سنگی که میگفتند خرقهء حضرت محمد را روی آن گذاشته بودند…میگویند آن خرقه را از فیض آباد به کندهار میبردند، بین راه حاملان باین مقام رسیدند و فرمانِ آرام باش دادند. میگویند دلِ سنگ تابِ آن خرقه را نیاورده و درز برداشته است…میگفتند که اگر گناهکاری از بینِ آن سنگ بگذرد، آنجا گیر میکند. آنجا مقامِ گناهکاران نبود…ما از آن سنگ میگذشتیم و گناهکار نبودیم، سنگ ما را راه میداد و دلِ ما میخواست کبوتر باشیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به میلهء خواجه صفا میرفتیم و میلهء ارغوان… دامانی کوه خواجه صفا و شیر دروازه را سفر میکردیم، به چشمه سار سرد و با طراوت دست میشستیم و گرد از رخسار میربودیم و میگفتیم:
ز کوی تو ره رفته سوی بهـشت
گوارنده جوی تو، جوی بهشـت
میگفتند از قرنها باینطرف، کابلیان به خواجه صفا میآیند…شاه شان میآید، گدایشان میآید. شورنخود و حلوای سوهانک میخوردیم و ارغوان وار زندگی را طعنه میزدیم.ما کوه بودیم، ما صفا بودیم ما ارغوان بودیم.میرفتند بند میبستند میرفتیم دوستی میبستیم؛ میرفتند بیضه میشکستنند و تخمِ رنگی میبردند، میرفتیم درد میشکستیم و عشق میبردیم. ما پرواز داشتیم ودلِ ما میخواست کبوتر باشیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که ما هفت سین میگذاشتیم و شمع میگذاشتیم و فالِ حافظ میدیدیم…هفت سین ما رنگ و حلاوتی داشت. سبزه میگذاشتیم تا سبز باشیم، سنبل بود و خوشبویی بود، سیب- میوه ء بهشتی، سنجد- محرک عشق و پایبازی، سمنک بود و سیر بود آن داروی تندرستی؛ سپند بود تا چشمِ بد را دور نگاه دارد.این هفت چقدر مقدس بود، هفت اقلیم عشق را میگشتیم ونعره سر میدادیم که در و لایتِ عشق، کسی را تابِ هفت حرفِ مانیست.ما سبز بودیم ، سیب بودیم ودر بهشت بودیم.سرِ پرواز داشتیم، میخواستیم کبوتر باشیم…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که ما سحرگاه بر میخواستیم تا کاسه یی هفت میوهء تر شده نوش کنیم…چه طراوتی داشت، چه سرد و صمیمی بود و مادر با چه محبت آنرا تهیه دیده بود.کیفی داشت و ما آنرا تا آخر سر میکشیدیم وآسمان به همهء آن عشق که نصیبِ ما شده بود غبطه میخورد. ما اما در زمین نبودیم، پرواز داشتیم…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که ما به تماشای بزکشی میرفتیم.سالِ نو ما با تاختن و پرواز آغاز میگشت.با شیههء اسپِ نجیب و با چاپ اندازانِ شهرِ عشق و فریاد. دنیا در دایرهء حلال خلاصه میشد و در تاختِ رخش…چه تاختی داشتیم و زمینِ زیرِ پا از غرورِ زیاد گریه میکرد. ما سوارکارانِ فصلِ شگوفه و بهار بودیم و درازنای دشت، خانهء چشمانِ ما را تنگی میکرد.سبزه و خاک جز به تسلا و بوسه سر بلند نمیکرد و بزکشی جز به سلامِ دوست، به غنادی رو نمیکرد.ما چاپ اندازانِ ملکوتِ پرواز بودیم، اسپهای ما بال داشتند…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد.سالِ نو که سمنک میانداختند و شب از شورِ آواز و خنده میشکست.آن آتش و جوانه های گندم. نرمه ها که سبز میشدند، ریزه میشدند تا سمنک شوند. شیرینی آن حلاوتِ باران را ماند و مستی شیدایان را. و آن شب نشینی و آن آواز زنانِ شب شکنِ حریمِ ماه و ستاره:
سمنک در جوش ما کفچه زنیم
دیگران در خواب ما دفچه زنیم
سمنک نذرِ بهار است
میلهء شب زنده دار است
این خوشی سالِ یکبار است
سالِ دیگر یا نصیب
یا نصیب میگفتند تا سالِ نو بهتر نصیب گردد.چیزی از عشق و صفا کم نداشتیم و بهار از فرطِ پاکی سبز میشد، شگوفه میداد و ما مستانه آغوشی داشتیم برای بهار و درخت و سیب.و بهار میآمد ما را بوسه میداد و سمنکِ سحرگاهی طعمِ صمیمیت میداد و بوی صفا داشت. شب را شکسته بودند و طلوع با حسودی خمیازه میکشید و ما چهارمغزِ سمنک شکسته بودیم.آفتاب بالا میآمد و ما بالا بودیم و کبوتر وار پرواز داشتیم و سالِ نو را فریاد میکردیم: های دوست سالِ نو مبارک!

» بدون دیدگاه

سلامِ آفتاب به دریا

دو خریطه آویزان روی فرشِ سرک. دستانش ناتوانتر از آن شده بودند که آنها را بردارند. نفس در نفس بادِ یله و وچشمانش از زیرِ عینک، کشیده روی سینهء هوا.  دم گرفت و خریطه ها را برداشت ، آهی کشید و قدم سنگینش روی سینهء راه لغزید.  هنوز چند متری با راه همسفر ناشده ، ایستاد و سنگینی خریطه ها، روی شانهء سرک رها گشت. نفس در نفس با بادِ یله و چشمانش کشیده روی پهنای خدا.  آهی کشید و دستانش رفت تا باز خریطه ها را بردارد که نتوانست و نشست. برخواست در نیتی تقلای دیگر. دستانِ چروکیده اش رفت سوی خریطه ها. سنگینی بوسهء آنها با زمین، روی رگهای دستش چکید.  نتوانست و آهی دیگر با نیتی تقلای دیگر.  رسیده بودم و خریطه ها را برداشتم و رخسارِ پیرش را از نظر گذراندم:

– برویم..!

رفتیم سینه با سینهء باد. شیون باد و صدای پیرزن:

– وقت آنست که بروم خانهء سالمندان !

آفتاب رفته بود زیرِ ابر و باران  نرم نرمک،  روی سیلی باد دراز میکشید. خریطه ها را روی باد میکشیدم و پیرزن ناتوان روی سنگفرش گام میبرداشت در نفسی که انگار عاریتش داده بودند.

– پولش را جمع کرده ام میروم خانهء پیر ها…

باران تیز ترک شد و باد را تر کرد وما را که زیرِ باران همنفس با باد بودیم.  قدم کند تر کردم تا آمد با سخنِ وعده دهنده یی بر لب:

– آنجا خوبتر مواظبت میکنند…

پا های ناتوانش را میکشید روی سنگفرش در وزشِ بادی که مرطوب از نفسِ باران بود:

– پولش را دارم، جمع کرده ام…

نگاهش کردم که پیر تر از پیش مینمود، پرسیدم:

– کجا؟

دستش را دراز کرد در تنِ باران:

– آنجا…میبینی آن بلاکِ سفید

ادامه مطلب

» بدون دیدگاه

ماریکا و بانشی

ماریکا همسایه ای ما بود. پشتِ درختانِ کاج، که حویلی را دیوار کرده بود صدایش را میشنیدم که پشکش را ناز میداد. هردم که خانه میبود ؛ پشک، بغلش را پر میکرد و ماریکا زیر درختانِ کاج، بلند بلند قصه میکرد. بار اول که او را با پشکش دیده بودم تعجب کرده بودم – تسمه یی نازکی در گردنِ پشک انداخته بود و با رشمهء نازکی، تسمه را با دستانش ارتباط داده بود. رشمه را دورِ انگشتانش میپیچاند و مسیرِ حرکتِ پشک را کنترول میکرد. نگاه های متعجبم را با لبخندی تحویل گرفته بود. من نه اولین و نه آخرین کس بودم با آن نگاه های متعجب.

چند سحرگاهی او‌ را میدیدم با رشمه یی به‌‌ دور انگشتان، که ملایم و صبور مسیر حرکت پشکش را کنترول میکند. اما مدتی بعد از سحر خیزی دست کشید. پشکش را ناوقتر بیرون میبرد. شاید سحر ها،  نگاه ها و حرفهای صاحبانِ سگها او را ازین کار باز داشته بود. هر سپیده دم مردمانی قلاده بدست، سگهایشان را به گردش صبحانه مهمان میکردند. ومن شنیده بودم که ماریکا را کنایه میزدند:

– از پشکش سگ درست کرده !

– حیوان آزار !

او اما حیوان آزار نبود.

چندی بعد با او هم صحبت شدم. زنی مهربان و با حوصله یی بود. همان موقع دریافتم که تسمه بستن به گردنِ پشکش دلیلی باید داشته باشد. از پشکش تعریف کردم سری به علامت رضایت جنباند و با لبخندی امتنان آمیزی برخواست و رفت. لحظاتی بعد صدایش را شنیدم از عقب کاجها، پشکش را ناز میداد.

دیگر عادت کرده بودم که هر دمِ غروب، زنیرا ببینم که رشمه بدست، پشکش را سوی چمنزار میبرد. تصویری نا متجانس با پردهء نقاشی شده ی عرف معمول و با ابهامی در پهنا. ماریکا میرفت کنارِ جویبار با پشکش در بغل. آب را پاش میداد و در گوشِ پشکش قصه میکرد. تسمه بر گردنِ پشک و رشمه دورِ انگشتانِ ماریکا.

ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

زیرِ باران ،تا سلامِ موج

بسرش زده بود که برویم و فریادِ موج را در غلیان طوفان نگاه کنیم. هوا سخت طوفانی و  بارانی بود. مثل اینکه بحر خشمش را روی شهر خالی میکرد. گفتمش:

– فکر کردم که میدانی که خودکشی گناه است

گفت:

– من سیلی موج را که روی سنگ و گونه ام دیدم، گفتم: اینهایی که خودشان را میکشند؛ بازی موج وکف فریادش را ندیده اند…دلم برایشان سوخته، میخواهی باور کن میخواهی نکن.

گفتم:

– باور میکنم

دستم را کشید:

– برویم به جشنِ فریاد – لب بحر…نمیخواهم دلم برای تو بسوزد!

گفتم:

– بی غصه، من خودم را نخواهم کشت..

– برویم پشیمان نخواهی شد

غرشی در بیرون و شرشرِ باران روی سقف.

– برویم!

باورش کرده بودم، رفتیم.

*

از آن روز سالها گذشت. او در شهر نیست، درین کشور نیست؛ رفته جایی دیگر. رقصِ موج و فریادِ آب، دلش را اسیر بودن نکردند.

و امروز باران است. باد و طوفان است و خشمِ بحر روی سینه شهر سایه کرده است. بسرم زده که بروم فریادِِ موج را در غلیانِ طوفان نگاه کنم. میروی؟ پشیمان نخواهی بود، میخواهی باور کن ، میخواهی نکن.

 دلم برای خودم که مانده ام میسوزد.

» بدون دیدگاه

آتش و طراوت برگ

ایستاده بر لبهء بام، آبشارِ موهایش را بدستِ امواجِ باد سپرده بود. نگاهش آنسوی دیوار ها پریده بود –  بالای درختان، لای شاخچه ها. هوسِ پرواز و چرخیدن زیرِ طربِ انگشتانِ درخت را میکرد و اشتیاقِ چهچه سرایی با گنجشکان را داشت. پایین بام را دیگر نمینگریست. چند بار خانهء چشمانش رنجمایهء حویلی را نگریسته بود و بعد عطش زده به بیکرانهء دشت و درخت خیره مانده بود. این آسمانِ خدا تا کدامین مژهء لبخند چتر شده است؟ شاید پرسیده بود در گنگی سخن. و این باد و درخت چه آزاد بر سر و روی هم بوسه میزنند. و چشم انتظارِ کودکانِ خاک چه تشنه است. وبر خاکِ زیر بام نگریست، که افتاده در خلوتِ بیخیال، تنگستانِ حویلی را نیشخند میزد. چادر از سرش افتاده بود و او ایستاده بر لبهء بام، پروایش نبود که بادِ نامحرم چنگ بر شبستانِ گیسوانش بزند. راضی از دست بازی باد، خاک افتاده را مینگریست. میخواست از همان بالا روی شیونِ خاک بپرد و در خلوتِ بیخیال، شبسارهء رنجش را نیشخند زند. میخواست خودش را باندازد پایین. میخواست سرش را با  آنهمه فریاد های دوره گردِ صحرای کله و  نابرامده از گلو؛ مهمانِ سنگ و خاک کند تا آرام گیرند، تا دیگر آنهمه نیازارندش؛ تا دیگر مرواریدِ چشمانش را روی دامنش تسبیح نسازند. و خاک چه بیخیال است و آن دور ها، آن شوخی باد و درخت چه وسوسه انگیز حیات اند و این آسمانِ خدا تا کدامین کوه و دریا ، آبی است؟

ادامه مطلب

» دیدگاه ۲

غروبِ بی طلوع

آمده بودم اینسوی اقیانوس ها در شنای تار هجرتِ درد. آمده بودم در کمپی که مملو از اوارگانِ چارگوشهء دنیا بود: کردی ها بودند- کردی های ایران و عراق؛ یوگوسلاوی ها بودند ، روسها بودند، عربها بودند، گرجی ها بودند، چچینی ها بودند، ایرانی ها بودند و افغانها بودند…همهء مردم دنیا بودند، گریخته از نفیر و نفرت جنگ، گریخته از وحشت وخون. و ما همه گریختگان بودیم و خون دیدگان بودیم و میپنداشتیم هیچکس ما را باور ندارد و ما اما تنها بودیم ومن تنها بودم و در خود بودم وبیخود بودم فرو رفته در سوگ چرای بزرگ.

وقتی از پنجره، درختان برگ ریخته را میدیدم، غرق میشدم. از جاییکه آمده بودم خزان بود ومن خزان بودم و درختان خزان بود. از شیشه دور میشدم آغشته به ترسی که مبادا انفجاری شود و شیشه به سر و رویم بریزد. انفجار نبود و شیشه نمی ریخت. من اما هنوز بیمناک بودم و در گوشهایم جنگ بود ، درسرم جنگ بود و خودم با خودم در جنگ بودم.

در همانروز ها بود که دوستی برایم زنگ زد:

– فریده جان را موتر زده!

مبهوت شدم و ریختم:

– کی…؟ کی راکت خورده؟

ادامه مطلب

» دیدگاه ۴

آسیاب خشک

اهداء به کوچی های عشق

0

دهکده مثل همه روستا های دیگر، زندگی آرام و یکنواختش را میگذراند. مردمان بیخیال و کم حرف ، سبزه زاران کوچه ها و دشتهایش را در آسودگی خوابگین در مینوشتند. در ختان در آن بالا ها با هم سر و گوشی داشتند و زمین زیر پایشان نرم و حاصلخیز بود. جویبار ها، چو مسافران مطیع و آرام، چار طرف دهکده را غلغله کنان لالایی میگفتند وگاه گاهی هم در خمار خواب آلودِ خشم، نزاع های زود گذر و غمگین را بر سر راه دادن آب، شاهد میبودند.
خامه راهی پر نشیب و فراز، که بطرف راست دهکده واقع بود، روستا را به ده های بعدی و شهر وصل میکرد. هر رفت و آمد ازین راه ، حادثه ای بود که ده را به جنبش هیجان زدهء گفته ها و شایعه ها میانداخت. آمدن او هم ازین راه، در ده بی اثر نماند. آمدن مردیکه آرام به ده آمد و مدتی بعد، آرامش را برای مدت دراز از ده کوچاند. روستایان بعد ها، حین اختلاط با هم میگفتند که آمدنش درین ده بالایش نافتاد.
او مردی چارشانه ، بلند قد و قوی هیکلی بود که رستموار زمین زیر پایش را سایه میکرد. پیراهن تنبان خاکی بر تن میکرد و واسکت سرمه یی رنگ رویش میکشید. ریشش را میتراشید و اما بروتهای سیاه اما نه چندان پر پشت، که لبانش را کشیده تر نشان میداد ، پشت لبش را خط میکشید. روزیکه بدهکده وارد شد، خورجینی به شانه داشت که از خودش دور نمیکرد. مردمان ده میگفتند که در آن پولهایش را نگهداری میکند. شب اول را در مسجد ده گذشتاند و با همه یکجا نماز ادا کرد. روز بعدی به ده برامد و اطراف آنرا از نظر گذارانید. آنهاییکه شاهد حال او بودند، میگفتند که او مدتی زیادی را بالای تپه ایستاده و تمامی روستا را به خانهء چشمانش مهمان کرده بود. تپه در بخش چپ دهکده ، روی دل محوطء سرسبز و کشیده ، واقع بود که دو گوشهء آن به دریا ختم میشد. عده یی از روستایان مرد تازه وارد را دیوانهء طبیعت پنداشتند که مزاج شاعرانه اش ویرا بدان محل کشانده است. ادامه مطلب

» دیدگاه ۲

میعادگاه خون و شهادت

طرح این داستان بلند در زمان گریز ها و ماندن های کابل ؛ زمان فر ریختن دیوار ها،  شکل یافته و از چکیده های حوادث آن برهه در قالب واحد ، جان گرفته است. در حالیکه روح داستان، تندیسهء عینی آشفتگی های روحی را در بغل دارد؛ اسم اشخاص و مکان پرداختهء ذهن نگارنده است وتشابه آن با افراد، کاملا تصادفی میباشد.


بخش اول
حاجی بسم الله قدش خمیده بود که میگفتند اینطور نبوده و مرد بلند قامتی بوده، پشتش کمی کمان شده بود که میگفتند با هزار سیر هم پشتش کمان نمیشد ، ریشش سفید و دستان چروکیده داشت که میگفتند “برف و رنج روزگار است!”. اما چشمان عقابی و کنجکاو او از جوانی مانده بود وهم دستاریکه بسر میبست، جای کلاه دوران جوانیش را پر کرده بود.
میگفتند که حاجی پاک باخته و دیوانه شده و در کله اش فکر هایی غیر از فکر های دنیوی چرخ میخورد. چون حاجی بسم الله در هیجان اشراق گون حکایت میکرد:

ـ نیمه شب آمد سراغم و ندا کرد: ” برخیز حاجی به میعادگاه خون و شهادت میرویم!”
ادامه مطلب

» دیدگاه ۴

خط شماره چهار

همانجا نشسته بود، بالای دراز چوکی ایستگاه ترن. درست مقابل خط آهن. انگار سر و صدای ریل و مسافران، که با شتاب از سویی به سویی میدویدند، هیچ اثری به او نمیگذاشت. همانجا نشسته بود، فرو رفته در سکوت تلخ و با نگاه های باز ومات به ترنی که میرفت و به آنیکه میآمد.

ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

قالینباف

قالین ها زیر تندیس ظریف انگشتانش جان می گرفتند و بزرگ میشدند. انگشتان نازک و لطیفی که گاه انگشتر ساده ای به زیبایی آن میافزود،  با تار و برس خو گرفته بودند. قالین ها با نقش های هشت گوشه یی و چارگوشه یی درزیرحرکات ماهرانه و جادویی اش بزرگ و بزرگتر میشدند و کمال قالینباف پوشیده را موجوار و ملایم روی بستر سبز زمین به زمزمه میگرفتند.

ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

حمایلی در پای گاو

گاو آنجا ایستاده بود، بین چارراه. وقتی از چارراه میگذشتی، میدیدیش که با نگاه هایش ترا بدرقه میکند. هر روز آنجا بود، بین چارراه، میان مشتی گل و سبزه. ایستاده به موتر های که میآمدند و میرفتند، سلام میداد. اندام خشک و چوبی اش روی سبزه ها نمود از درخت خزانی بود  در بستر باد، که با چشمانش قصه ای یک احساس گنگ را روی دستان جاده فرش میکرد. گاو چوبی اثر یک هنرمند پیکرتراش بود که همه روزه آنجا میآمد تا احوال گاوش را بگیرد. تکیه بر کتاره ای کنار دریا میزدو مغرور گاو را مینگریست که میان جاده راننده ها را سلام میداد. هنگام وداع نزدیکش میرفت چوبهای را که در اندام گاو خمیده بودند، جابجا میکرد، دستی بسرش میکشید ومیرفت. چند روز بعد باز پیدایش میشد، کنار دریا میایستاد وبه اثر هنری اش ـ به گاو چوبی مشتاق ومغرور مینگریست.
گاو چه عجب هنرمندانه از تکه های چوب بافت خورده بود، چه بلند و مقبول بین گلها جا خوش کرده بود. هر صبحگاه هنگام گذشت از چارراه، میخواستی دوباره دوره بزنی تا او را بهتر نگاه کنی.

ادامه مطلب

» دیدگاه ۱

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان