کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
عادل

خزانِ زرد رسیده بود. درختانِ دو طرفِ سرک، برگها را سخاوتمندانه فرشِ قدمها میکرد. درختان دلگیر بودند و وداعِ برگها، روی نفسِ هوا معلق مانده بود. این برگها چه خشکیده، زمین را رنگ زده بودند. شمال سرد بود و برگها طاقتِ جفای سیلی باد را نداشتند. برگشته بودم و از کنارِ یک حویلی با چمنِ باز میگذشتم که صدایی مرا بخود کشاند:
هر چند که دور از تو و پیش دگرانم
هر جا که روم نام تو آید به زبانم
کی این صدا و شعر را نمیشناخت. صدای زنده یاد احمد ظاهر بود که روی فرشِ برگ و هوا میریخت و میرفت . برگشته بودم و مسیر صدا را مینگریستم. کی او را گوش میکند؟ اینجا که افغانی نیست. یا هست و من نمیدانم. پا به چمنِ حویلی گذاشتم.
هر جا که روم یاد تو را میکند این دل
در قلب منی گر چه میان دیگرانم
برگها زیرِ پایم صدا کردند اما آن صدا، صدای او را کی گوش میکرد درین دوردست شهر، در اینسوی آبها و جنگلها؟ و درختان چه ملول بودند …. وداعِ برگها روی هوا معلق مانده بود.

کسی جلویم را گرفت:
اجازه نیست !-
یونیفورم نظامی بتن داشت و با دستش بیرون را نشان میداد. گفتمش من مسافرِ این شهرم و از دیاری میآیم که آوازش اکنون ازین ساختمان به تسلای برگها میرود. کی او را گوش میدهد؟ نظامی خندید و در حالیکه عقب میرفت میگفت:
– همین جا صبر کو !
رفت و من روی برگها ایستاد ماندم. برگشته بود با جوانی نازک اندام و گندمی :
عادل-
عادل نامش بود و گفت که از تاجکستان آمده و دورهء سربازی اش را میگذراند. باهم داخل رفتیم . عادل، چای سبز با شیرپیرهء تاجکی آورد. نشستیم ودر آن خزانِ دور، از احمدظاهر گفتیم. عادل علاقمند خاصِ او بود میگفت با تمامِ فامیل احمد ظاهر میشنوند ولذت میبرند. مشتاقِ شنیدن داستانهایش بود واینکه چگونه و چرا رفته است. عصر از آنجا برگشتم. روز های بعد چند بار نزدش رفتم با تحفه یی در دست: یک کستِ تایپی احمد ظاهر. احمد ظاهر را شنیدیم و گفتیم ومن کلماتِ نا آشنا را برایش توضیح دادم. زمستان که شد، عادل بکسش را بست. او دوباره تاجکستان میرفت. آدرسِ منزلش را داد و تاکید کرد که باری آنجا سفر کنم تا یکجا باهم بدیدنِ پیکرهء رودکی و فردوسی برویم. به او قول دادم که اگر تاجکستان آمدم حتما او را مییابم و برایش کست های احمد ظاهر را میآورم. زمستان بود و برف شهر را در آغوش گرفته بود و من از خداحافظی عادل برگشته بودم. صدای احمد ظاهر سپیدی برف را بوسه میداد. آنوقت نمیدانستم که این آخرین بار است که عادل را میدیدم.
***
سالها بعد، دستِ روزگار مرا به شهرِ دوشنبه انداخت. عادل بیادم بود و دم، دمِ عصر بود که بسوی آدرسِ او روان شدم. از شهر که دورتر شدم و، خانه هایش مرا بیاد روستاهای وطن انداخت. نزدیک دیوار خانهء عادل ایستاده بودم و یک خریطه که چند تا از کست های تیپی احمد ظاهر در آن جا داشت، در دستانم آویزان بود. دق الباب کردم و منتظر ماندم. پیرمردی در را باز کرد که سلامش کردم. گفتم که بدیدنِ عادل آمده ام، گفتم که او را در یک خزانِ برگریزان شناخته ام؛ میگفتم که که برایش صدای احمدظاهر را تحفه آورده ام. پیرمرد اشک میریخت و چشمانش آن اندوهء برگریز را بخاطر میآورد. گفت:
– رفتیم پیشِ عادل
و روان شد از عقبش راه افتادم. کوچه را طی کردیم. ده دقیقه پیاده رفتیم بی هیچ سخنی. او نزدیکِ یک حصار ایستاد. مرا نگریست که نگریستمش و چشمانش چه دردی را در خود جا داده بود. داخل شد و مرا از عقبش خواند:
– عادل اینجاست، سالهاست که اینجاست !
از چشمانِ اشکریزش که سر بالا کردم، وا رفتم. پیرمرد نزدیکِ یک قبر ایستاده بود :
– عادل خواب است، اینجا
قبرستان بود و روی سنگِ قبر نام عادل نوشته شده بود. کنارِ پیرمرد نشستم و بغضم را درآوردم. پیرمرد خواهش کرد:
– سوره بخوان!
خواندم و دعایم را روی خاکش ریختم.
وقتی از آنجا میبرامدم دسته گلی با یک کست احمدظاهر را روی خاکش گذاشته بودم. درختان دلگیر بودند و وداعِ برگها، روی نفسِ هوا معلق مانده بود.

One Response to “عادل”

  1. explorerboy گفت:

    واقعا زیبا بود.
    اگه بازم ازین مطالب بزارید ممنون میشم
    خیلی لذت بردم ازش.یک جهان سپاس

پیکرهء نظر ها با کابلستان

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان