کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
در هذیان

پشتِ درختانِ حادثه
سنگ های سیاهء درد، سر جادهء حماسه
چو اظلاع ریشه
فتاده بود
شلاقِ محنت ما را
– چند تا بودیم؟ خاطرم نیست-
به کشیدنِ سنگها فرستاد.
امشب
– یکی، میگفتندش دیوانه- گفت:
– ماه را دار میزنند!
ترسیده بودیم، تندر روی شبنم
– ما را؟
– ماه را دار میزنند!

پشتِ درختانِ حادثه تاریک بود
شب مثلِ همه شب نبود
شب تر از شب بود.
– میدانید، چرا سنگها را میبرداریم؟
پرسیده بود دیوانه، میگفت دیوانه:
– پایین سنگها شمعی است
ودر برابرش زاهدی
به نماز ایستاده است!
– هله ، هله همتی. هان ، هله!
هیاهوی ز هر یکی بر رخسارِ شب:
– آهای همتی، هله ، هله، های!
شبنم و شب روی خاک.

سنگ بردیم سنگین
چند تا بودیم، خاطرم نیست هیچ
– یا هو، هووو!
بسی بار ، هزار، هزار سنگ بردیم
با دهانِ خشک، به کرداری که آویزان، آویزان میرفتیم
و هنوز کوهی در قفا.
دیوانه- آنکه میگفتندش دیوانه- گفت:
– میدانید…
ترسیدیم ما
– میدانید ، باد آمد
گوا راست باد و قتی شبنم برپیشانی داری
اما گفت باد
برگها را سر میبرند!”
سنگین بودند سنگها – چو سکوت سنگین؛
آسمان سیاه
و دانه دانه ستاره میافتد ز دامانش
– نیزه ء کاوه یی است
ستاره ییکه میافتد!
خندهء دیوانه روی شبنمِ خاک
– آهی آسمان است، آن نیزه..
گوش دارید، حکایتی یادم آمد

– هله، هله هووو!

– گوش دارید.!
کودکی داشتم، چند وقتش میشد؟
اشکهایم میدانند، تنها
میگفت: تا ستاره هست، زنده ام!
ومن از هجومِ عاطفه خاک را بوسیده بودم
سر که برداشتم…آه
آنسوی اشکهایم چیزی میدرخشید
شعله ها را مگر رسن بسته اند؟

– آهای همتی، هله، هله همتی. یاهوووو!

– بعد از او ، گوش دارید
تنهایی من سنگستانیست
در برابر حیرتِ آتش
بعد از او…آخ، شلاقم میزنید؟ بزنید!
در شهرِ ماهر حقیقت
مریمی است
با داغِ کبود…آخ، بزنید!

– هله، هله همتی، هووووو!

سنگهای جاده چه سنگین سنگ بودند
دستان و هم شانه ها خونین بود- آمیزه یی از خون وشبنم-
هم از شلاقِ محنت هم از زخمِ سنگ.
خیمهء شب، تیره روی خاک وخون
خوابیده بود.
– با موهای شب…
دیوانه میگفت:
– بازی کنید
با موهای سیاهء شب،
موهایش سپید که گشت
جوان میشود!
انگشتِ حیرت
قبرستانیست، آخ
بکوب شلاق، های صاحبِ شلاق!
بکوب، بکوب، آخ!
بگذار حکایتی گویمت
کودکی داشتم، میگفت:
در سیاهی محض
رو به قبله کرده ام
چشمانم لبریزِ آبست
چشمانم…آخ، بکوب صاحبِ شلاق!
در شهرِ شما، در استوای عشق
به درختی دست کشیدم
از طغیانِ عطوفت
مرد…
مردم، آخ. بکوب شلاق، های صاحبِ شلاق!
زمانهء ما
مرگ را
به مهمانی فراخوانده است.

– یا هووووو!

سنگهای سیهء سرِ جاده؛ دانه، دانه
چه سنگین چه غمبار
کم شدند تا گم شدند.
شبِ تیره را سراسر سنگ بردیم
چو سنگ سنگین رفتیم
سنگ بردیم.
تا از آنسوی درختانِ حادثه
از خطِ سرخِ خشمِ شلاق
آذانِ خروس آمد.
جادهء حماسه پاک بود و مرغکان میخواندند.
– مرده ها…
دیوانه، – یا آنکه میگفتندش دیوانه -: میگفت
– مرده ها بیدار شدند!
دستِ خاک آلود بر رخ کشید:
– شبنم و خاکستر !
دستِ خاک آلود برخون کشیدیم:
– تمام شد !
صاحبِ شلاق فراز آمد ناگهان
همانسان خشمگین،
همانسان ناراضی و سنگین:
– یاوه ،
سنگها را به جاده ببرید، دو باره !

– زمانهء ما
مرگ را
به مهمانی فراخوانده است!

شلاقِ محنت، ما را
– چند تا بودیم، خاطرم نیست، هیچ-
به کشیدنِ سنگها فرستاد.
– امشب،
یکی گفت- میگفتندش دیوانه-
– ماه را دار میزنند !

آتشِ شلاق
و جوی خونِ از عقب جاری
درختانِ حادثه را آبیاری میکرد.
دیوانه، آنکه میگفتندش دیوانه،
سنگ بر سرِ زخمِ شانه، خون به طلوع پاشید:
– سنگ بر دوش
به جلجلتا میرویم !
آخ. بکوب شلاق، های صاحبِ شلاق!
صفیرِ شلاق روی خون و خور
زخم و خاک روی جنون و نور

هله، هله همتی. آهای همتی، یا هوووو!

هذیان بود یا چنین بود
جادهء حماسه خونین بود.

One Response to “در هذیان”

  1. conorourb گفت:

    What day isn’t today?

پیکرهء نظر ها با کابلستان

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

عقرب ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« میزان    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان