کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
حمایلی در پای گاو

گاو آنجا ایستاده بود، بین چارراه. وقتی از چارراه میگذشتی، میدیدیش که با نگاه هایش ترا بدرقه میکند. هر روز آنجا بود، بین چارراه، میان مشتی گل و سبزه. ایستاده به موتر های که میآمدند و میرفتند، سلام میداد. اندام خشک و چوبی اش روی سبزه ها نمود از درخت خزانی بود  در بستر باد، که با چشمانش قصه ای یک احساس گنگ را روی دستان جاده فرش میکرد. گاو چوبی اثر یک هنرمند پیکرتراش بود که همه روزه آنجا میآمد تا احوال گاوش را بگیرد. تکیه بر کتاره ای کنار دریا میزدو مغرور گاو را مینگریست که میان جاده راننده ها را سلام میداد. هنگام وداع نزدیکش میرفت چوبهای را که در اندام گاو خمیده بودند، جابجا میکرد، دستی بسرش میکشید ومیرفت. چند روز بعد باز پیدایش میشد، کنار دریا میایستاد وبه اثر هنری اش ـ به گاو چوبی مشتاق ومغرور مینگریست.
گاو چه عجب هنرمندانه از تکه های چوب بافت خورده بود، چه بلند و مقبول بین گلها جا خوش کرده بود. هر صبحگاه هنگام گذشت از چارراه، میخواستی دوباره دوره بزنی تا او را بهتر نگاه کنی.

پیکر تراش را گفته بودم:
ـ چه زیباست واقعا هنرمندانه…
گفته بود:
ـ گاوی بین چارراه، درون شهر..عجیب است نه؟ اما ببین همه اورا با اشتیاق مینگرند . این توته های چوبست که زنده میشوند.
و گاو همانسان، روز های دیگری را هم مهمان چارراه بود و با نگاه هایش دستان خشک جاده را می لیسید. علوفه های زیر پایش ـ باریک چوبهای منحنی ـ دست ناخورده،  پا های چوبی اش را ناز میداد.

هفتهء قبل که از آنجا گذشته بودم، کودکان مکتب ابتدایی محل به دیدن گاو بین چارراه آمده بودند. پیکرتراش هم آمده بود، ایستاده برسر پل، سوالات آنها را جواب میگفت. دستم به علامت سلام بالا رفت و ایستادم تا تا پسرکی را که به دیدن گاو میرفت تا بسر و رویش دست بکشد، راه داده باشم. وقتی دور میشدم، از شیشه ء عقب نما هنوز دم گاو را میدیدم که روی پا های عقبش آرام خوابیده است.

دیروز صبح زود، چارراه بوی دود میداد. گاو چوبی بطرز غریبی روی پا های عقبش غلطیده و نیمه ای سرش درون تنه اش فرو افتاده بود. ماتم دودین سبزه ها نیمه ای تن گاو را، سیاه و خاکستر به آغوش گرفته بود.
گاو را سوختانده بودند.
چوبهای نیمه سوخته روی گلهای سرخ، شبی را تصویر میکرد که جرقه های آتش در یک چارراه شهر، خاکستر یک گاو چوبی را مهمان اشکهای سبزه ها میکرد. چارراهی را دور زدم. توته های چوب سوخته،آرام آرام روی چارراه میریخت و گاو دیگر جاده را نمینگریست.
عصر وقتی برمیگشتم، مه چارراهی را پوشانده بود وغبار تیره و نمناک در اطراف توته های چوب سوخته پرسه میزد. حمایلی از گلهای تازه مقابل پیکر سوختهء گاو قرار داشت. پیکر تراش دورترک روی پل ایستاده بود، با دستهایش زیر بغل وچشمان مات وغمگین. بطرفش رفتم، پهلویش ایستادم و به نشانه های از گاو سوخته خیره شدم. پیکرتراش بطرفم نگریست، مبهوت بود و دو قطره اشک عجب عجله ای برای گریز از چشمانش داشتند. دستم رفت روی شانه اش.
ـ گاو تو گاو خوشبختی بود…
شنیدم:
ـ میخواستم مدتی اینجا بماند، بایستد و به شلوغی جاده بگوید که سکوت و آرامش گلها هم جهانی دارد. اما نماند.
دو زوج سالمند آمدند و کنار پیکرتراش ایستادند. از آنسوی چارراه چند نفر دیگر بطرف پیکرتراش روان بودند تا یکجا با او پیکر سوختهء گاو را در آنسوی حمایل گلهای تازه بنگرند.

فردایش از شهرداری آمدند و توته های چوبرا روفتند ورفتند. حمایل گل چندی همانجا،  ایستاده جای خالی گاو چوبی را درود میگفت. و تصویر خارداری را در دهن تداعی میکرد که اینجا بپای گاو سوخته گل میگذارند واما آنجا، آنسوی دریا ها وکوه ها…

چارراه تنها ومه آلود بود، باید میگذشتم، گذشتم.  هارن موتر را بصدا درآوردم و چارراهی را دوره زدم. موتر عقبی هم شروع کرد به هارن زدن. صدای بوق زدنها چارراهی را پر کرد. پیکرتراش آنجا ایستاده بود: روی پل با دستهایش زیر بغل ونگاه های مات.  ومن افسرده از سوختاندن ها وپرپر شدن گلها، گلهای آنسوی دریا ها وکوه ها در بی کفنی.
بوق کشیده وخشمزده روی جاده. شیون ماشین وگل در ماتم چوب و غباری که چشمها را پرده میگرفت.
اما باید دیگر پیش میرفتیم درون غبار.  وغبار دم کرده و سنگین ما را با خود برد.

***

چند ماه بعد، همانجا

 

One Response to “حمایلی در پای گاو”

  1. Cassie گفت:

    I thought finding this would be so arduous but it’s a beerze!

پیکرهء نظر ها با کابلستان

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان