کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز

پست هاي مربوط به تاريخ قوس, ۱۳۸۹:

با تنهایی سکوت

در انزوای عمیق
چندان خو گرفتم
که چون سر برداشتم
                   کس با من نبود
و حدیث چشمان تو
                     بهانه ای لبخند بود
                         بر بیکرانگی سکوت

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳
بهشتی که در تست

وقتی جنون
ستاره می افشاند
و رسوایی-
چتریست ازسرب مذاب
وخط جامد جاده

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
در امتداد شب

تماشای مارا
دیوانه ها جشن گرفتند
میانهء شب
ما آفتاب را صدا زده بودیم.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳
من، دریا، مهتاب و پنجرهء کبود

آسمان پنجره ام را چه کبود
از من گرفته اند
حضور همیشه آبی دریا با تمام ذهن باز
به چشمانم هجوم آورده است
تاریکی دیگر نیست
به نماز برخاسته ام

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
قالینباف

قالین ها زیر تندیس ظریف انگشتانش جان می گرفتند و بزرگ میشدند. انگشتان نازک و لطیفی که گاه انگشتر ساده ای به زیبایی آن میافزود،  با تار و برس خو گرفته بودند. قالین ها با نقش های هشت گوشه یی و چارگوشه یی درزیرحرکات ماهرانه و جادویی اش بزرگ و بزرگتر میشدند و کمال قالینباف پوشیده را موجوار و ملایم روی بستر سبز زمین به زمزمه میگرفتند.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
شبان خیال های آواره

در بهارترین اندیشه شبهای سکوت
شبان خیال های آواره ام
 تو بودی
وقتی آسمان سجده ام را
به تماشا نشسته بود
و کسی بیباکانه
شب را میدرید
              تا در روشنایی آواز بخواند:
   شبان خیال های آواره ام تو بودی
******
نامت
مرا
    چنان در سکوت غرق میکند
که دریا باران را
(و تو هیچ آیا
              به خویش اندر شده ای؟)

با تو
 به سعادتی نزدیک میشوم
که دیریست باغ
آنرا زمزمه نکرده است
 از آن ترس
 که آتش نگیرد
و من
 !همان باغم

» ديدگاه ۲
حمایلی در پای گاو

گاو آنجا ایستاده بود، بین چارراه. وقتی از چارراه میگذشتی، میدیدیش که با نگاه هایش ترا بدرقه میکند. هر روز آنجا بود، بین چارراه، میان مشتی گل و سبزه. ایستاده به موتر های که میآمدند و میرفتند، سلام میداد. اندام خشک و چوبی اش روی سبزه ها نمود از درخت خزانی بود  در بستر باد، که با چشمانش قصه ای یک احساس گنگ را روی دستان جاده فرش میکرد. گاو چوبی اثر یک هنرمند پیکرتراش بود که همه روزه آنجا میآمد تا احوال گاوش را بگیرد. تکیه بر کتاره ای کنار دریا میزدو مغرور گاو را مینگریست که میان جاده راننده ها را سلام میداد. هنگام وداع نزدیکش میرفت چوبهای را که در اندام گاو خمیده بودند، جابجا میکرد، دستی بسرش میکشید ومیرفت. چند روز بعد باز پیدایش میشد، کنار دریا میایستاد وبه اثر هنری اش ـ به گاو چوبی مشتاق ومغرور مینگریست.
گاو چه عجب هنرمندانه از تکه های چوب بافت خورده بود، چه بلند و مقبول بین گلها جا خوش کرده بود. هر صبحگاه هنگام گذشت از چارراه، میخواستی دوباره دوره بزنی تا او را بهتر نگاه کنی.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
زمزمه

تو چنان پاکی و مقدسی
که پرنده
لوح نگاهت را
به محراب میبرد.
مرا چه جایی با تو شوریدن
که من خود
خویشتن خویش
چگونه دوست
چگونه
به خاک خواهم برد

افسانه

در مناجات خاک بود

که طلوع کردم

و صدایی مرا خواست

در اصرار عشق آنسوی آیینه

با جان لبریز از اشتیاق شتافتم

و در عروج ابتذال بود

که به خویش باز گشتم:

فریب رو در رو با من ایستاده بود!

باز گشتم

و قصه ای رسوایی من آ غاز شد

افسانه ای سر کشی از غرور

بهانه ایست/ فقط.

» بدون ديدگاه
زمزمه

در طرد شکست روح شاعرانه ای که
هیچ موجی به تسلاش بر نخاست
تو مقدسترین آیت زندگی بودی ـ
وقتی پرنده های خیال
نامت را به قلب محزونم
زمزمه کردند.
در چنین تسلایی، باری
دستم بگیر
پرتگاه نزدیکتر از آنست
که دست از گرد تردید
پاک کنی

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
زمزمه

زمزمهء یک قرن درد
در چشمان او بود
واشراق هزار سال سجود
در نگاهی من
ما نگریستیم و خاک شدیم

» بدون ديدگاه
گل آه

از آستان تردید
          برگشتم
                وقی نفرت در صد ارابه
                                   با گندی از هزار شیطان
                                       به شبیخون ما میآمد
و محبت که گلی از یک آه بود
                     مرا درخود پیچید
                       آهی از سر شوق برکشیدم-

ماندگار شده بودم.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
زمزمه ها

تنهایی من
ترا ـ ای غمین ترین غزل ـ
در حجم افسوس و پژمردن
صدا میزند
ومردنم بی تو
و تنها
چقدر غمگین است.
وصبوری رفتنم
طرفه افسانه ایست
و صبوری اندوهم.
***
» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
شهر زخمی

وقتی از دروازه بیرون شد، آفتاب طلوع کرده بود. مضطرب و خواب آتود بود. چشمانش برنگ طلوع خورشید بودند: سرخرنگ و نیمه روشن. شب نخوابیده بود. گوشش را غریو انفجار و صدای فیر پر کرده بود. وقتی از دروازه بیرون میشد به عقبش نگریست. مادرش دست پسر ۶ ساله اش را بدست داشت و زنش از عقب شیشه ای شکسته او را مینگریست.
بیرون شد. بیرون خالی و خاموش بود. غریو ها خفته بودند و او میدانست که چون هیولا خفته است ، فرصت بدست است تا زیر طلوع افتاب بدود. همسایه ها تک تک بیرون شدند.خاموش و خالی. چهره ها خاک آلود و چشمها همرنگ غروب. سری بهم میجنباندند به علامه ای سلام. کلام هاسرد و خسته همرنگ خانه های غلطیده و ریخته.
او از خانه ها گذشت ، از خانه های فرریخته که همرنگ کوچه شده بود پس از کوچه ها گذشت که زمانی خانه ها بود. استوار و آرام میرفت. ظاهر متین داشت اما ژولیده خاطر بود وهوای جوانی میکرد که جوانی ندیده بود. زیر آتش بزرگ شده بود پس نهان آتشین داشت. می رفت تا از خانه اش احوال گیرد که چند روز قبل بعد از آتش جنگ دوباره، از آنجا گریخته بود. آیا باید احوالی از میگرفت؟ نمیدانست و زیر طلوع میدوید. طبیعیت آدمی چنین است از عزیزان باید احوالی گرفت، ارچند آن عزیز ویرانه ای بیش نباشد. وخانه اش ویرانه بود؟ نمیدانست و زیر طلوع میدوید. و خانه اش عزیزی بود آیا؟ نمیدانست و طلوع صبح را تا غروب توانایی میدوید.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

نوامبر 2010
د س چ پ ج ش ی
    دسامبر »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان