کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
در فرسخهای بدور از کوه

از کوه بزیر آمدم

” چمنزاریست سبز ”
گفته بودند
“با شگوفه هایش

و برگهاییکه بوی بهشت میدهند

از شاخچه هایش عشق میریزد

و دریایش اشکِ آفتاب را

                           روی دستِ خدا میگذارد؛

زمینش تابِ هزار تن را دارد

و آسمانش خندهء مومن را

به زیارتِ عرش میبرد…”

از کوه بزیر آمدم

همانسان بود؟ کی میداند !

اما ای خوب ترین عزیز

آنجا باش، روی صخره،

که دستت تا دستانِ خدا میرسد

 و صدایت تا بالِ مرغِ آمین.

آفتاب را ببوس

و روی شانهء ملکوت

                      سر بگذار

بیدار که شدی

انگشتانت  ستاره می چینند

و لبانت روی کوه بوسه میگذارند..

ای زیباترین عزیز،

اینجا همه روزه

                باران است!

» بدون دیدگاه
فریادِ ناگفته

آن سخنِ ناگفته را
انگشتانِ سکوت
   روی لبانت میگذارند
                    فریادش کن!

» بدون دیدگاه
گلهای روی خاک

اگر ما را گذاشته بودند
تا سراسر باغ را بدویم
اگر ما راگذاشته بودند تا نفسِ دشت را ببوییم
اگر سایه ها را از لبانِ قفس چیده بودیم
اگر…
دسته گلهای روی خاک را بهمدیگر میبخشیدیم.

» بدون دیدگاه
در شبی بی تو

سرم را روی شانه های شب میگذارم
دستانِ مهتاب روی کلکین است
پرندهء یاد،  موهای ترا شانه میزند
بادِ حسود
نامت را از روی دستانِ مهتاب
میدزدد.
شب  بی نامِ تو
سرم پایین میافتد…

» بدون دیدگاه
بعدِ شب

باغچه را جارو کرده اند
سنگها را آب داده اند
آفتاب را روی راه خوابانده اند
چشم ها را عقبِ کلکینجه ها میخ کرده اند
قلب ها را دور از چشم قایم کرده اند
نمیآیی؟
زندگی تو کجایی ؟

» دیدگاه ۱
…و از آن بهاران…

سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالهای نوکه میلهء گلِ سرخِ مزار میرفتیم، در هوتل بخدی اتاق میگرفتیم و فردایش روضه را در دریای چشمان میریختیم و در اشراقِ از جنسِ خیال و آرزو غرق میشدیم…جندهء مولا را که بالا میکردندِ دلِ ما میطپید و دعای بزبان نامده روی سنگفرشِ روضه میپیچید…چقدر دعا بود، چقدر آرزو بود و چقدر ما، مابودیم. بینِ ما کسی نبود، ما خدای خود را داشتیم و دنیای خود را. مثلِ آن کبوتر های روضه بودیم: بیخیال و رونده بر رواقِ هستی.؛ مزارِ خود را داشتیم و اشراقِ خود را. میخواندند:
روز نوروز است، یاران جنده بالا میشود
از کرامات سخی جان کور بینا می شود
آسمانِ ما آبی بود و شبِ نوروز را، مادر سبزی میپخت و دسترخوانِ ما همه را گرد میکرد…شاید تا ۱۲ شب بیدار نمیبودیم، نوروزِ ما فردایش آغاز میشد و ما کبوتر میشدیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به میلهء سخی میرفتیم…کارتهء سخی جوش داشت و زیارتِ سخی جشنگاه بود. لباسهای نو بود و سبزه بود مردمان به کوه میبرامدند..از .آن بالا ها کابل چه زیبا بود و از ما بود. آن سنگ هم همانجا بود، همان سنگی که میگفتند خرقهء حضرت محمد را روی آن گذاشته بودند…میگویند آن خرقه را از فیض آباد به کندهار میبردند، بین راه حاملان باین مقام رسیدند و فرمانِ آرام باش دادند. میگویند دلِ سنگ تابِ آن خرقه را نیاورده و درز برداشته است…میگفتند که اگر گناهکاری از بینِ آن سنگ بگذرد، آنجا گیر میکند. آنجا مقامِ گناهکاران نبود…ما از آن سنگ میگذشتیم و گناهکار نبودیم، سنگ ما را راه میداد و دلِ ما میخواست کبوتر باشیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به میلهء خواجه صفا میرفتیم و میلهء ارغوان… دامانی کوه خواجه صفا و شیر دروازه را سفر میکردیم، به چشمه سار سرد و با طراوت دست میشستیم و گرد از رخسار میربودیم و میگفتیم:
ز کوی تو ره رفته سوی بهـشت
گوارنده جوی تو، جوی بهشـت
میگفتند از قرنها باینطرف، کابلیان به خواجه صفا میآیند…شاه شان میآید، گدایشان میآید. شورنخود و حلوای سوهانک میخوردیم و ارغوان وار زندگی را طعنه میزدیم…ما کوه بودیم، ما صفا بودیم ما ارغوان بودیم..میرفتند بند میبستند میرفتیم دوستی میبستیم؛ میرفتند بیضه میشکستنند و تخمِ رنگی میبردند، میرفتیم درد میشکستیم و عشق میبردیم. ما پرواز داشتیم ودلِ ما میخواست کبوتر باشیم از جنسِ پرواز…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما هفت سین میگذاشتیم و شمع میگذاشتیم و فالِ حافظ میدیدیم…هفت سین ما رنگ و حلاوتی داشت. سبزه میگذاشتیم تا سبز باشیم، سنبل بود و خوشبویی بود، سیب- میوه ء بهشتی، سنجد- محرک عشق و پایبازی، سمنک بود و سیر بود آن داروی تندرستی؛ سپند بود تا چشمِ بد را دور نگاه دارد…این هفت چقدر مقدس بود، هفت اقلیم عشق را میگشتیم ونعره سر میدادیم که در و لایتِ عشق، کسی را تابِ هفت حرفِ مانیست…ما سبز بودیم ، سیب بودیم ودر بهشت بودیم…سرِ پرواز داشتیم، میخواستیم کبوتر باشیم…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما سحرگاه بر میخواستیم تا کاسه یی هفت میوهء تر شده نوش کنیم…چه طراوتی داشت، چه سرد و صمیمی بود و مادر با چه محبت آنرا تهیه دیده بود…کیفی داشت و ما آنرا تا آخر سر میکشیدیم وآسمان به همهء آن عشق که نصیبِ ما شده بود غبطه میخورد…و ما اما در زمین نبودیم، پرواز داشتیم…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که ما به تماشای بزکشی میرفتیم…سالِ نو ما با تاختن و پرواز آغاز میگشت…با شیههء اسپِ نجیب و با چاپ اندازانِ شهرِ عشق و فریاد. دنیا در دایرهء حلال خلاصه میشد و در تاختِ رخش…چه تاختی داشتیم و زمینِ زیرِ پا از غرورِ زیاد گریه میکرد. ما سوارکارانِ فصلِ شگوفه و بهار بودیم و درازنای دشت، خانهء چشمانِ ما را تنگی میکرد…سبزه و خاک جز به تسلا و بوسه سر بلند نمیکرد و بزکشی جز به سلامِ دوست، به غنادی رو نمیکرد…ما چاپ اندازانِ ملکوتِ پرواز بودیم، اسپهای ما بال داشتند…
سالها از آن سالِ نو ها میگذرد…سالِ نو که سمنک میانداختند و شب از شورِ آواز و خنده میشکست…آن آتش و جوانه های گندم. نرمه ها که سبز میشدند، ریزه میشدند تا سمنک شوند. شیرینی آن حلاوتِ باران را ماند و مستی شیدایان را… و آن شب نشینی و آن آواز زنانِ شب شکنِ حریمِ ماه و ستاره:
سمنک در جوش ما کبچه زنیم
دیگران در خواب ما دبچه زنیم
سمنک نذرِ بهار است
میلهء شب زنده دار است
این خوشی سالِ یکبار است
سالِ دیگر یا نصیب
یا نصیب میگفتند تا سالِ نو بهتر نصیب گردد…چیزی از عشق و صفا کم نداشتیم و بهار از فرطِ پاکی سبز میشد، شگوفه میداد و ما مستانه آغوشی داشتیم برای بهار و درخت و سیب…و بهار میآمد ما را بوسه میداد و سمنکِ سحرگاهی طعمِ صمیمیت میداد و بوی صفا داشت. شب را شکسته بودند و طلوع با حسودی خمیازه میکشید و ما چهارمغزِ سمنک شکسته بودیم…آفتاب بالا میآمد و ما بالا بودیم و کبوتر وار پرواز داشتیم و سالِ نو را فریاد میکردیم: های دوست سالِ نو مبارک!..

» بدون دیدگاه
شرمنده

زمستانِ سالهای سرد و ناپیدایی نان بود. من و کابلیان دمِ نانوایی صف بسته بودیم…آن چند تا نان نصیبِ کی میشد؟ صبحِ زود بود و آفتاب از دیدارِ خدا برنگشته بود. آن ایرانی هم آمد و آخرِ صف ایستاد. همسایه های منزلِ بالایی گفته بودند:
- پناهنده است…از ایران آمده!
برای آنها و فلسطینی های پناهنده، منازلِ مرفه یی داده بودند…هیچکسی زبان بر پرخاش نگشوده بود، حتا آنهاییکه بالای برف میخفتند. آن ایرانی را از آخرِ صف کشیدند و آوردندش دم “دخل” نانوایی. به نانوا گفتند:
- نوبتِ ما را به او بده!
ایرانی پس، پس رفت:
- نه بخدا…!
همسایه ها گفتند:
- هزاران هموطنِ ما در ایران است شما او را پناه داده اید، ما نمیتوانیم به تو نان بدهیم؟ نان را بگیر!
نانِ خشک روی دستانِ ایرانی ماند. هیچکس زبان به پرخاش نگشوده بود، حتا آنهاییکه از بالای برف آمده بودند. او به همه نظر انداخت با نگاه هاییکه سپاس را از درونِ نهفته ها نقب میزد:
- شرمنده…عزیزانم شرمنده ام…
***
از طریقِ سایتِ دوستم مامون با نگاشته های “آلوچه خانوم” آشنا شدم و این عکس را هم همانجا یافتم که در یکی از مستراح های یک کارگاهء ساختمانی خارج از تهران گرفته شده بود و با داستانی که قلب را در پنجه های صمیمیت و عینیت میفشرد…در بخشِ تبصره هایش وطندارانِ ایرانی نویسنده ، نوشته بودند:
- شرمنده…بخدا شرمنده ام!

ابر ها پایین آمده بودند
سرک پر از آهی تو بود.
همسایه چایش را نوشیده بود
و ما مرگ را از چشمانِ کودکان
جارو میکردیم
کسی رفته بود آسمان را
از خواب بیدار کند.
در شهر کس، کسی را نمیدید
ابر ها پایین آمده بودند.

» بدون دیدگاه
مسافر و نامِ تو

زندگی من اینست
از هزار کوچه گذشتن
با دامنی که از نامِ تو پر است.
نامت را تا صفای بسنده میبرم،
خدا از آن است که بیدار است.

این مفتی چگونه برهان میکند
که پایین کوچه
دوزخی هم است؟

» بدون دیدگاه
در هذیان

پشتِ درختانِ حادثه
سنگ های سیاهء درد، سر جادهء حماسه
چو اظلاع ریشه
فتاده بود
شلاقِ محنت ما را
– چند تا بودیم؟ خاطرم نیست-
به کشیدنِ سنگها فرستاد.
امشب
- یکی، میگفتندش دیوانه- گفت:
- ماه را دار میزنند!
ترسیده بودیم، تندر روی شبنم
- ما را؟
- ماه را دار میزنند!
(ادامه…)

» بدون دیدگاه
شهر و شب

و این شهر است که شهر من نمیشه
که شهرِ شور، شعرِ دمن نمیشه
شب هم کر میشه، تیره و هم شرر میشه
ستاره و گندمِ دشتها خرمن نمیشه

***

من و آسمانِ دور

گریخته خور و رفته نور
نه سایهء رز و مزهء انگور
من و باران و شبِ دراز
زمین سخت و آسمان دور

» دیدگاه ۱
افتضاح

افتضاح و رسوایی دیگری از نظامیانِ آمریکایی. باردیگر خندیدن و تمسخر براجساد ، بار دیگر زیرپا کردنِ تمامِ مواردِ اخلاقی و انسانی. آنجاییکه تصویر خود بگوید، اشکِ قلم را پرده بِه

» بدون دیدگاه
سلامِ آفتاب به دریا

دو خریطه آویزان روی فرشِ سرک. دستانش ناتوانتر از آن شده بودند که آنها را بردارند. نفس در نفس بادِ یله و وچشمانش از زیرِ عینک، کشیده روی سینهء هوا.  دم گرفت و خریطه ها را برداشت ، آهی کشید و قدم سنگینش روی سینهء راه لغزید.  هنوز چند متری با راه همسفر ناشده ، ایستاد و سنگینی خریطه ها، روی شانهء سرک رها گشت. نفس در نفس با بادِ یله و چشمانش کشیده روی پهنای خدا.  آهی کشید و دستانش رفت تا باز خریطه ها را بردارد که نتوانست و نشست. برخواست در نیتی تقلای دیگر. دستانِ چروکیده اش رفت سوی خریطه ها. سنگینی بوسهء آنها با زمین، روی رگهای دستش چکید.  نتوانست و آهی دیگر با نیتی تقلای دیگر.  رسیده بودم و خریطه ها را برداشتم و رخسارِ پیرش را از نظر گذراندم:

- برویم..!

رفتیم سینه با سینهء باد. شیون باد و صدای پیرزن:

- وقت آنست که بروم خانهء سالمندان !

آفتاب رفته بود زیرِ ابر و باران  نرم نرمک،  روی سیلی باد دراز میکشید. خریطه ها را روی باد میکشیدم و پیرزن ناتوان روی سنگفرش گام میبرداشت در نفسی که انگار عاریتش داده بودند.

- پولش را جمع کرده ام میروم خانهء پیر ها…

باران تیز ترک شد و باد را تر کرد وما را که زیرِ باران همنفس با باد بودیم.  قدم کند تر کردم تا آمد با سخنِ وعده دهنده یی بر لب:

- آنجا خوبتر مواظبت میکنند…

پا های ناتوانش را میکشید روی سنگفرش در وزشِ بادی که مرطوب از نفسِ باران بود:

- پولش را دارم، جمع کرده ام…

نگاهش کردم که پیر تر از پیش مینمود، پرسیدم:

- کجا؟

دستش را دراز کرد در تنِ باران:

- آنجا…میبینی آن بلاکِ سفید

(ادامه…)

» بدون دیدگاه
زمزمه های هایکو (۲)


کسوف شد
وقتی تو
میانِ من و آفتاب آمدی
*
آهی من
برگهاییست
برای باد
*
چه سیه است روزها
از آغوشِ شب گریخته ام
*
آمدنت خرامِ اشک بود
و تلالوی ستاره
خشکسالی را چگونه باور کنم؟
*
نگاهم کن عزیزی که
آبی به چشمانت
غبطه میخورد
برمیخیزم با گریه یی چنان
که باران سکوت کند
(ادامه…)

» دیدگاه ۱
عدالت واژگونه

به دستور اتحادیهء اروپا فلمِ مستندی از زندانیانِ زن در افغانستان تهیه میشود. درین فلم بوضوح نشان داده میشود که اتهامِ “جرایم ضد اخلاقی” به زنانِ محبوس پایهء عدلی و انسانی ندارد. زنان بخاطر اینکه به آنان تجاوز صورت گرفته یا برای نجات از ظلم و شکنجه از خانه فرار کرده اند و یا جولانِ یک عشق ، قلب های نازکشان را با فریاد دوست داشتن بصدا درآورده است و این جرمِ شان بوده است. ارگانهای پر از فساد و رشوه، آنها را به بزندان میافگنند و دخترانِ تجاوز شده، اطفالشان را آنجا، در گوشهء زندان بدنیا میآورند. جلوی کارِ این فلم در آخرین دقایق اتمام، گرفته میشود. سازندگانِ اروپایی فلم در مقابل کرنشِ شیطانی نهاد های قضایی در افغانستان، زانو میزنند و فلم افشاگرِ  in justice را ممنوع اعلان میکنند.
شما گوشه های از فلم و سخنان آگاهانِ امور را  در کلیپ زیر مشاهده میفرمایید.


» بدون دیدگاه
تلاوتی در هجر آفتاب

ما بازماندگانِ کوهیم

که در فطرتِ دریا

پایداری را – در جدالِ کبود-

صدا میزنیم.

ای آنکه ناشناخته اذانِ عشق را

رعشه ای مبهم میخوانی

از آفتاب آیا

هویت روز بودن میطلبی؟

  (ادامه…)

» بدون دیدگاه

ثور ۱۳۹۱
د س چ پ ج ش ی
« حمل    
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱

پیوند‌ها

انتیک خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

کوچه‌ های کابلستان

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان