کابلستانِ درد

خلوتکدهء ثانیه‌های امید و گریز
سخن – شمارهء ویژه تاریخی

مجله دیجیتالی سخن : افغانستان در پسکوچه های تاریخ
مارشال و تاریخ نگار بریتانیایی در باب حقایق تاریخی مینویسد.
شما درین مجله هم چنان خواهید خواند:
جنگ میوند و جنگ کندهار،
نامه عبدالرحمن خان به وزارت خارجه هند بریتانیایی،
ایوب خان و جنگ کندهار،
امارت امیر عبدالرحمان خان و شکست انگلیس در میوند،
مناسبات روسیه و سفر امیر به راولپندی…

برای دریافت شمارهء تازهء مجله دیجیتالی “سخن” اینجا کلیک کنید!

» بدون دیدگاه
سخن / شماره دوم

شماره دوم سخن به نوشته های داکتر اسدالله حبیب اختصاص یافته است و با یادداشتهای پیرامون زبان:

– از گفتار تا نوشتار
– واژه های طرد شده از زبان نوشتاری
– ماجرای “همزه” در زبان و:

* مذکر و مونث در زبان دری فارسی
* قاعده های دستوری و املایی عربی درزبان دری

برای مطالعه بیشتر اینجا کلیک فرمایید: مجله دیجیتالی “سخن”

» بدون دیدگاه
مجله دیجیتالی “سخن”

در مجله دیجیتالی “سخن” میخوانید:

۱- جایگاه شاهنامه در افغانستان
۲- “ایران” فردوسی
۳- پیوند و گسست ایران و افغانستان در روایت‌های تاریخی
۴- شهر های شاهنامه در نقشه امروز جهان

برای دریافت مجله به فورمت پی.دی.اف. اینجا کلیک کنید.

» بدون دیدگاه
یک پنجره نوستالژی

دلم تنگ است
برای مزه دوغ و توت
شور و شیرین
دلم تنگ است
برای یک لحظه دیدنِ
خوشهء گندم
برای پامیر، آسمایی، خرابات
برای کوه…
برای کابل دلم تنگ است.

از اینهمه باران، نور، سرما
دلم میگیرد
“برای تا میشه!”، ده افغانان
“دهمزنگ کسی نیست؟”
“سه تا نانِ جوره یی”
برای خاک
“بامان خدا!”

برای دست بوسی پدر
دلم تنگ است.
چقدر دست دعا کوتاه است
و عمر – لگد روی سینهء کودکِ گذر و ماندن
چشمِ تسلا تنگ
وداع نشسته روی ضریح
و
“یک دعای خیر!”
(بیشتر…)

» بدون دیدگاه
یلدا نامه

این مجلهء دیجیتالی  حاوی نوشته ها و شعر هایست که در شب یلدا به میزبانی “انشا” – انجمن نویسندگان و شاعران افغانستان در غربت به خوانش گرفته شده بود.

مجلهء دیجیتالی “یلدانامه” به فورمت پی.دی.اف

 

» بدون دیدگاه
گذری بر رمانِ “بازگشتِ هابیل”

گزارش ویدیویی از همایش «کتاب» ۳۱ اکتوبر ۲۰۱۵، هالند.
معرفی رمانِ ب”ازگشت هابیل” نوشتهٔ سیامک هروی با نقدی از موسی فرکیش:

 

» بدون دیدگاه
برگشتِ هابیل

نگاهء گذرا بر رمان سیامک هروی

“برگشتِ هابیل”، برگشتِ رویای است که آمده تا خطِ گذشته را در بسترِ خوشِ عشق و هم فهمی بکشاند. چون درک نمیشود، در مقابل رسم و توهم خرافه به ستیزِ دگرگونه میپردازذ، آنچنانکه برگشت را ناکامیی بیش نمیپندارد. این برگشت شاید نوعی سورریالیسمی است در بستر همبودی با حقیقتِ بیرون- قصهء یک روح جان یافته (هابیل)، روح شنونده (انور) و توهمات “آسیاب” در جدلِ اندیشمند در بابِ عشقِ هاجر و هابیل با ملا سرور. این برگشت، پرکشش و پرماجراست و میرود تا قصهء عشق تلخ و ظلم و تجاوز در قریه را فاش گوید.

“برگشتِ هابیل” از جان گرفتنِ روح هابیل شکل میگیرد. با انکه داستان از آسیاب و از رستم آغاز یافته است، اما این هابیل است که زنجیر پر صدای حادثه را در دست دارد. هابیل از باران و تگرگ بدر میشود، گویی او نمادِ فریاد از جبر خرافه است. هابیل از دشتِ سبز و باران رو به خانه میکند و ماجرا رنگ دیگر میگیرد. او را جن میپندارند و به کشتن و آتش زدنش کمر میبندند. ملا سرور و طالبانش آنسوی دشتِ باران و عشق اند- دکانداران دغا و ریا. باور را بر چرخشِ مراد و هوس میچرخانند و جماعت را بند در زنجیر ترس و وعده، به عقب میکشند. روح (هابیل) برگشته است تا داستان شیرین یک عشق را تکرار کند، که نمیشود. پس “هابیل” میخواهد نشان بدهد که رو کردن به عشق در سرزمینِ کبودِ باورِ سنگ شده و بیخبر، حرام است. مکافات دیوانه شدن و مردن دارد. عشق درین “برگشت”، تصویر هایی زیبا و دلنشینی هم دارد که بنابر درک نادرست و سوءاستفاده جویهای افرادِ آنسوس خطِ باران – ملا سرور و طالبانش- به فاجعه و درد و مرگ میانجامد.
آشنایی و عاشق شدنِ هابیل-هاجر، دویدنها و غلطیدنهای زیر درخت زرشک و روی سبزه، با تمام عینی بودنش در جهانِ دغا و ظلم و تجاوز به رویایی دست نیافتنیی میماند:
هوای خنکی است و آب با جست و گریز از این سنگ به آن سنگ سر می‌کوبد و شر و شور دارد و هاجر شاد شاد است. مثل دخترهای هشت- ده ساله شیطنت می‌کند، می‌چرخد و می‌رقصد و می‌ایستد و دست دراز می‌کند و با انگشت به‌ هابیل اشاره می‌کند و او را به‌سوی خود فرا می‌خواند و می‌خندد و نرم می‌گوید بیا! بیا اگر مرا گرفتی ببوس! و او می‌دود و تنش می‌لرزد و سینه‌هایش می‌لرزند و مویش بسان چتری در هوا خیمه می‌زند و در دست باد می‌شود و او می‌پیچد و می‌خندد. هابیل می‌دود، ولی به او نمی‌رسد و او پا سست می‌کند تا هابیل بگیردش و هر دو به بوسه برسند. می‌بوسند، هابیل می‌بوسد و او می‌بوسد و بعد تا بوسه دیگر همان دویدن است و خندیدن و چرخیدن و گیرکردن.
(بیشتر…)

» بدون دیدگاه
آنسوی قفس

پرندگان،
در سرزمین من
– نشسته بر پای باز در –
رها را مینگرند
در اندیشهء آن
که گر بپرند
به کجا باز پس برنشینند.

پرندگانِ سرزمین من
پرواز راغبطه میخورند
– نشسته بر پای باز در .-
که قفس ها از آنسوی جابلقا
زرینتر از پیش
پول و خنده را
به کارخانه های سراب و خواب
ارمغان میبرند.
و کارخانه ها پر از شیشه های مبهومِ برنده
که چون نیک بنگری
تصویر خویشتن درآن میبینی واژگونه
در آن هنگام
که بازوانِ خسته ات
پتک بر سندانِ جفا میزد
در ازدحامی که همنفسان، قفس میساختند
تا سرودِ دریا را در آن
” کوته قفلی” کنند و افتاده روی شانه های سایهء دیوار
به آن گوش برنهند.

و از آنست که لای خشت های تلخِِ اندیشه و دیوار
در تردیدِ مکررند
اگر که بپرند – از پای بازِ در –
بکجا باز پس بر نشینند
پرندگان سرزمینِ من..

 

 

» بدون دیدگاه
مژه و انکسار

از چهرهء تو باید آموخت
عشق را مهمان کردن
فواصل را بر ذهن شب سپردن؛
باید آموخت که انحنای یک درد را
تا مژهء اشک
چقدر راه هست.

وقتی چشمانت دشت میشوند
تا بادِ معصومیت را
روی دستانِ ایمان
فراز کنند
تا یوسفِ عاشق را
از چاه بدر کنند
ما را نگاه، در حفر دیگری
از چهرهء تو پایین میغلطاند
انکسار نور حتا،
در آب کژ است.

» بدون دیدگاه
…و چند کوتاهه

مرو
شب کشور دیگریست
آفتاب هیچ نمیشناسد!

*
چند دقیقه مانده بود به لبخندِ تبسم و بوسه
که ساعت دیواری ایستاد !
*
ازدحام شهر اگر نمیبود
قدر سکوت را کی میدانست؟

» بدون دیدگاه
تسلا و سجده

دستانت زنانه ترین واژه بود
آتشی در رها
ومرا کجا برد
تسلاییکه از سر انگشتانت میریخت.

بهشت در چشمانت خانه کرده بود
من ارتداد را
از نگاه تو خریدم
و
سجده را
من
از چشمان تو شناختم
*
بر فرق دیوار گریه و درود
نوشته بودند “خروج ممنوع”
برامدم
آتش را
آشنا بودم
از همو من
آغاز شده بودم…
پس تسلا و اتداد و سجده و آتش را
در قامتِ تو تلاوت کردم

آیدون
آسمان دیگر شفاعتم را
قبول نمیکند.

» بدون دیدگاه
عادل

خزانِ زرد رسیده بود. درختانِ دو طرفِ سرک، برگها را سخاوتمندانه فرشِ قدمها میکرد. درختان دلگیر بودند و وداعِ برگها، روی نفسِ هوا معلق مانده بود. این برگها چه خشکیده، زمین را رنگ زده بودند. شمال سرد بود و برگها طاقتِ جفای سیلی باد را نداشتند. برگشته بودم و از کنارِ یک حویلی با چمنِ باز میگذشتم که صدایی مرا بخود کشاند:
هر چند که دور از تو و پیش دگرانم
هر جا که روم نام تو آید به زبانم
کی این صدا و شعر را نمیشناخت. صدای زنده یاد احمد ظاهر بود که روی فرشِ برگ و هوا میریخت و میرفت . برگشته بودم و مسیر صدا را مینگریستم. کی او را گوش میکند؟ اینجا که افغانی نیست. یا هست و من نمیدانم. پا به چمنِ حویلی گذاشتم.
هر جا که روم یاد تو را میکند این دل
در قلب منی گر چه میان دیگرانم
برگها زیرِ پایم صدا کردند اما آن صدا، صدای او را کی گوش میکرد درین دوردست شهر، در اینسوی آبها و جنگلها؟ و درختان چه ملول بودند …. وداعِ برگها روی هوا معلق مانده بود.
(بیشتر…)

» دیدگاه ۱
چند هایکو واره

غلطی است
به چشمان تو نگریستن
و سخن از آزادی گفتن
*۲*
دلتنگی
بهاریست که
از من عبور کرده است.
*۳*
با اینهمه تاریکی، که از من گذشته است
چگونه جاده ام روشن است؟
تو
پشتِ پلکهایم نشسته یی!

» بدون دیدگاه
زمزمه ها (۲)

دلم میخواهد خطی بنویسم
ببرمش آنسوی روز
وبه تو که بوتهایت را میبندی بدهم
تو
از بینِ همه عمرم میگذری…

* ۲ *

میخواستم هر دمی
روز را سلام کنم
اینِ شبِ چشمانت،
نگذاشت.
دگر چیزی نمیبینم…

* ۳ *

پرنده را که از قفس رها کردم
دلش سوخت، برگشت.
جهان من زندانی بیش نبود

» بدون دیدگاه
زمزمه ها

۱
رو در رو با آیینه میایستم
و تنهایی تمام قد
خودش را معنا میکند
****
۲
خوشی هایم را
زیرِ پایت فرش کردم
گریستی،
برهنه پا.
چقدر کم بودند!
****
۳
عشق و شب وشعر
همه نقطه ها را
به سرم کوبیدند
و من اما
هنوز درد بودم..
****
۴
ازینهمه پوچی دلم گرفت
ثانیه ها را باید از نو بشمارم

» بدون دیدگاه

در کوچهء دیگر

روشنایی از بسیار سو
به تو هجوم آورد
و من در پرتو تو
روشنایی را شناختم
از: روشنایی در پرتو تو

پیوند‌ها

انتیکِ خونین

درین کلیپ ۱۵ دقیقه‌ای مشاهده میکنید که پروسه قاچاق از افغانستان تا بازار انتیک در اروپا چگونه پیش میرود.

اجناس عتیقه ا یکه از افغانستان غارت شده و در بازار‌های اروپا به فروش میرسند

کابلی

کابلی ام
ابهتی است مرا از کوه
وقتی سخن از کابل
در میانه است

کابلی ام
افسر از سر افگنده
با رخساری که خاک بران
تصویر دگرگونه بخشیده
و بر آستانهء ویران شمشاد
گریه میکنم

احمد ظاهر چگونه ترور شد؟

کوچه‌ های کابلستان

کوی دوست

باغکوچهء تازه از کابلستانِ درد. درین باغستان شما نوشته های دوستانِ و همدلانِ کابلستانِ درد را به خوانش مینشینید. به سوی کوی دوست

آرشیف ماهیانهء کابلستان

دلو ۱۳۹۵
د س چ پ ج ش ی
« جدی    
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰  

جدیدترین نوشته ها

کابلستان درد

کوچه‌های کابلستان